#ز_مثل_زندگی_پارت_243


ـ خب عروس خانوم كي هست ؟ كي مي خواهي بري خواستگاري ؟

ـ پاشو بگم بهت . پاشو برو يه آبي به صورتت بزن باهات حرف دارم .

آهو با تعجب گفت : چه حرفي ؟

ـ پاشو ديگه .

آهو بلند شد سمت شير آب رفت صورتشو كامل شست و برگشت .

ـ حالا بگو .

دامون به صورت خيسش كه قطره قطره آب ازش مي چكيد نگاه كرد و لبخند زد . آهو اخم كرد و گفت :

ـ دامون اگه سر كاريه برو بگذار تنها باشم .

دامون پوفي كشيد و گفت :

ـ خب همين طوري كه نميشه دو دقيقه مهلت بده بايد مقدمه چيني كنم .

ـ بابا من حوصله مقدمه چيني ندارم ...

دامون بعد حرف او كمي مكث كرد بعد نگاشو پايين انداخت و گفت :

ـ پس موافقي ؟

ـ دامون چي مي گي ؟ با چي موافقم ؟

ـ با ازدواجمون .

بعد چند ثانيه چشم هاي آهو گرد شد و حرفشو تو ذهنش هجي مي كرد " از...دِ..وا...جمون ؟ مون ؟ من و ..."

حتي نتونست تو ذهنش هم اون پازل رو تكميل كنه ، مطمئن نبود درست شنيده باشه . دامون سرشو بالا گرفته و با لبخند چهره بهت زده اونو نگاه مي كرد . بعد چند دقيقه كه هنوز آهو تو شوك بود دامون گفت :

ـ نظرت چيه ؟

آهو سرشو تكون داد تا افكارش بريزه . چند بار پلك زد و با گنگي گفت :

ـ نظرم ؟ درباره ي چي ؟

دامون تك خنده اي كرد و گفت :


romangram.com | @romangram_com