#ز_مثل_زندگی_پارت_229
ـ باشه از خاله ميپرسم . كاري نداري ؟
ـ نه مرسي بابت زحمتش .
ـ اكي مسئله اي نيست .
آهو بعد صحبت تماس رو قطع كرد . اول نمي خواست موهاشو رنگ كنه يعني از وقتي فرزين بهش گفته بود موهاش همين طوري خوبه ديگه فكر رنگ كردنش نيافتاده بود ولي به اصرار گلاب كه مي گفت براي جشنش بايد تغيير كنه براي اينكه دلشو به دست بياره قبول كرد موهاشو شرابي كنه .
فرزين لبخندي زد و گفت :
ـ كي بود ؟
ـ گلابتون .
ـ اِ ..خب سلام ميرسوندي .
آهو لبخندي زد فرزين دست هاشو تو دستش گرفت بهش لبخند زد و گفت:
ـ چي مي گفت ؟
ـ هيچي درباره ي جشنش حرف ميزد .
فرزين با تعجب گفت :
ـ جشنش ؟ كي تولدشه ؟
آهو دستشو بيرون كشيد جلوي دهنش گذاشت ، خنديد و گفت :
ـ تولدش نيست كه .
فرزين با تعجب سرش رو جلو برد و گفت :
ـ پس جشن چي ؟
آهو خنده شو كنترل كرد و گفت :
ـ گلابتون داره ازدواج مي كنه .
كم مونده بود فرزين شاخ در بياره . با چشم هاي گشاد شده از ناباوري گفت :
ـ جدي ميگي ؟
romangram.com | @romangram_com