#ز_مثل_زندگی_پارت_227
ـ آقا داماد هم اين طوري ببوست اعتراض مي كني ؟
گلابتون خنديد و گفت : نترس ماني مثل تو وحشي نيست .
آهو به بازوي او ضربه اي زد و گفت :
ـ وحشي خودتي ...
گلابتون با ابرو اشاره زد ، يعني تويي . آهو دستشو دور مچ پاش كه ضربدري روي هم گذاشته بود پيچوند و گفت :
ـ اصلاً چي شد ماني ازت خواستگاري كرد ؟ يكدفعه اي بود آخه .
ـ خب از اول خوشش اومده بود دامون ميگه فهميده بود ، گاهي غير مستقيم سراغ مو مي گرفت .
ـ نه بابا . جدي ؟
گلابتون سري تكون داد كه آهو سوتي زد و گفت :
ـ نازتو ، بابا دلبر ...
گلابتون لبخندي زد كه آهو گفت :
ـ واي پس چي شد تو قبول كردي ؟
آهو اين سوالشو با احتياط پرسيد . گلابتون به فكر رفت . نگاهش به دست هاش بود . آهو خواست بحث رو عوض كنه كه گلابتون گفت :
ـ چه طور ؟
ـ هيچي همين طوري ، سرت شلوغ بود منم سوال هام تلنبار شده ، اصلاً بيخيال ، از برنامه هاي آينده تون بگو ....
گلابتون بدون اينكه نگاشو از دست هاش بگيره گفت :
ـ بعد اون ماجرا ...خيلي تغيير كردم . راستش اولش به خودم گفتم با اولين خواستگاري كه اومد ازدواج مي كنم اگر مورد تاييد خانواده م بود . ديگه اون قدر عزت نفس نداشتم كه بخوام خودم طرف مقابلم رو محك بزنم و انتخاب كنم ...
با صداي زيري گفت :
ـ يه بار اين كارم بي نتيجه موند ....
آهو سكوت كرد كه حرف هاش تموم بشه .
ـ ولي بعد سفرمون وقتي زن عمو براي پسرش پيغوم داد هر كاري كردم دلم نرفت جواب مثبت بدم ، ميدوني چيه ؟ هنوز اون قدر غرور ته وجودم مونده بود كه نخوام با هر كسي ازدواج كنم .
romangram.com | @romangram_com