#ز_مثل_زندگی_پارت_144

ـ اي مگس تنهايي ، تو كه نمي خوني ، پس تنهايي مي خونم ، من نمي تونم به خودم فشار بيارم و همه رو عجله اي بخونم .

آهو پاهاشو رو هم انداخت و از ناحيه پاشنه تاب داد و گفت : برو ....

گلابتون سمت اتاقش مي رفت كه آهو گفت :

ـ پذيرايي چي ؟

انتظار داشت گلابتون بندازه گردن او ولي گلابتون گفت :

ـ دو دقيقه كاره ، ميام انجام ميدم .

آهو دستش را سمت ميز دراز كرد تا كنترل رو برداره . گلابتون لاي در اتاقش ايستاد و گفت :

ـ بلندش نكن ها مي خوام درس بخونم .

آهو تلويزيون رو روشن كرد و مشغول تماشاي كارتوني كه از شبكه كودك در حال پخش بود ، شد . ذهنش در جستجوي فرزين بود . چند روزي بود كه با خودش كلنجار مي رفت . يا بايد رفتار فرزين رو ناديده مي گرفت و خودش رو گول مي زد يا از او جدا مي شد . داشت مي سنجيد ببينه بودن يا نبود با فرزين چه قدر براش اهميت داره ، اون دنبال توجه بود وگرنه يقيناً جذب فرزين نشده بود . به فكر آيدين افتاد ، هميشه جذاب ترين ها سمت گلابتون مي رفتند . پوفي كشيد و سعي كرد خودش رو دلداري بده "آيدين ممكنه پسر قابل اعتمادي نباشه ، گلابتون هنوز باهاش درگيره "

در افكار خودش غوطه ور بود و برنامه كودك هم تمام شده بود كه گلابتون سيني به دست از كنارش رد شد و سمت پله ها رفت . نگاهي به تلويزيون انداخت . شانس آورد برنامه اش تموم شده وگرنه گلابتون مسخره اش مي كرد .

نگاهي به او انداخت كه آرام از پله ها بالا مي رفت . يه دفعه از جايش بلند شد و خودش رو به او رسوند .

ـ ميخواي من ببرم براشون ؟

گلابتون با ترديد نگاهش كرد و گفت : نمي خواد لطف كني ، برو استراحت .

آهو شكلاتي از داخل سيني برداشت پوستش را جدا كرد و همان طور كه با گلابتون از پله ها بالا مي رفت شروع كرد به آب كردن شكلات در دهانش .

پاگرد رو رد كردند و سمت اتاق دامون رفتند . صداي گفتگو و خنده آن دو مي آمد . گلابتون كه دستش بند بود رو به آهو گفت: در بزن .

آهو از خدا خواسته جلو رفت و محكم به در كوبيد . بعد كوبيدن حس كرد بايد آروم تر مي كوبيد . صداي گفتگو خوابيد و دامون گفت :

ـ كيه ؟

گلابتون به آهو اشاره كرد و گفت : در رو باز كن .

آهو دستگيره رو پايين كشيد . ماني لبه ي تخت دامون رو به روي در نشسته بود و به محض ورود آهو در تيررس نگاهش قرار گرفت . گلابتون به او اشاره كرد كه كنار بره . آهو بيرون در ايستاد ولي حواسش به داخل اتاق بود . گلابتون وارد شد . دامون گيتار به دست روي صندلي اي كه رو به روي ماني گذاشته نشسته بود . با ديدن گلابتون گفت :

ـ به به خواهر گرامي دست شما درد نكنه .

گلابتون تبسمي كرد . سنگيني نگاه ماني رو روي صورتش حس مي كرد نگاهي به او نيانداخت و سيني رو مقابلش گرفت و گفت : بفرماييد .

ماني تشكر كرد و ليوان بلند شربت را برداشت . گلابتون سيني رو نگه داشت تا شكلات هم برداره . ماني نيم نگاهي به او كه معطل ايستاده بود انداخت كه دامون گفت :

romangram.com | @romangram_com