#ز_مثل_زندگی_پارت_142
آهو كه از امتحانات دل پري داشت سريع گفت :
ـ آره خاله جون خدا از دهنتون بشنوه ، ما رو كشتن .
ـ قربونت خستگي تون خاله .
آهو لبخندي زد و گفت : دور از جون خاله گلي .
گلابتون فنجون را روي ميز گذاشت و گفت : يه هفته ديگه تموم ميشه .
نازيلا خانوم از آشپزخونه بيرون اومد و گفت :
ـ چه خوب ، بعد امتحانات تكليف بچه ها هم مشخص ميشه .
آهو با تعجب گفت : كدوم بچه ها ؟
ـ عسل و برنا ديگه .
آهو : آها ....ولي اونا مي خوان فقط عقد بگيرن فعلاً .
نازيلا : آره ديگه ، همون هم يعني رسمي ميشن .
گلابتون خنديد و گفت : نمرات نهايي عسل ديدنيه .
نازيلا : چرا مادر جون ؟
گلابتون با لبخند گفت : چون هوش حواسش پريده ، دختره ي هول .
آهو هم لبخند زد و گفت : نيافته خوبه .
نازيلا : انشاا... قبوله .
آهو : وگرنه جشنش عقب مي افته .
نازيلا : خدا نكنه ، به اميد خدا قبوله .
آهو و گلابتون به هم لبخندي زدند . نازيلا خانوم گفت :
ـ بچه ها من ميرم اون طرف .
آهو با گيجي گفت :
ـ كدوم طرف ؟
romangram.com | @romangram_com