#یه_نفس_هوای_تو_پارت_357
- آره عزیزم.
فوری گوشی رو از کشوی پاتختی درآوردم فقط شماره نسیم بود... پس چرا خود رادین بهم زنگ نزده خبر بده بی توجه به مامان که نشسته بود رو تخت دویدم سمت هال و از تلفن خونه زنگ زدم به نسیم... یه بوق دو بوق... هفت بوق... اَه بردار دیگه
نسیم:
- الو.
- کجایی گوشیت رو بر نمی داری؟
- سلام تو پذیرایی بودم دیر صداش رو شنیدم... مامانت گفت؟
- آره، جریان چیه؟
نسیم:
- من بهت اس ام اس دادم تو جواب ندادی.
- می دونم... حالا کامل بگو.
نسیم:
- دیروز عصر قبل از این که حاضر بشن برای خواستگاری، رادین دوباره با مامان حرف می زنه و ازش می خواد خواستگاری رو بهم بزنه و دست از لجبازی برداره و تو رو قبول کنه و بهش گفت یا می ریم خواستگاری نسترن یا برای همیشه از ایران می ره... مامان که حرفش رو جدی نمی گیره می گه حاضر شو من پیش خواهرم آبرو دارم و از این حرفا... رادین می ره بالا با یه برگه میاد پایین و برگه رو نشون مامان می ده برگه حکم مأموریتش به انگلیس بوده مامانم که دید قضیه جدییه خواستگاری رو کنسل می کنه و باز با هم بحث داشتن که حالش یه کم بد می شه و فشارش می افته... بابا به من زنگ زد برم خونه، خودشم واسم تعریف کرد چی شده...
از خوشحالی نمی دونستم چی بگم تو فکرمم نمی رفت که رادین از حرفش برگرده و هنوز منو بخواد... این سه هفته چقدر عذاب کشیده بودم.
romangram.com | @romangram_com