#یه_نفس_هوای_تو_پارت_272
- به نظرت اونم دوستم داره؟
- آره، من که این جوری حس می کنم.
- ولی نسیم، هاله پس چی؟
نسیم:
- مگه قرار نشد به اونا فکر نکنی!
نمی شد بهش فکر نکنم... هاله رقیبم بود یه رقیب سرسخت البته خودش نه، حمایت مادرش و خاله اش... من هنوز از علاقه رادین مطمئن نبودم هاله رو رقیب خودم می دونستم، بهتر بود تا رادین حرف جدی نزده کمتر بهش فکر کنم و به خودم قول دادم مثل همون اولای رفت و آمدمون بی توجه باشم ولی خودم با یه پوزخند جواب خودم رو دادم... هر چی در قول دفعه اولم مبنی بر فراموشی این حس موفق بودم، این بارم موفق می شدم! دو هفته از اون روز می گذشت و هر روز صبح رادین اول دنبال من می اومد و ما هفت- هشت دقیقه ای تنها بودیم... عقب می نشستم و نگاه تیز رادین رو که دل آینه رو می شکافت و به چشم من رسوخ می کرد حس می کردم. دوتاییمون ساکت بودیم و این سکوت بلندترین فریادهای دوستت دارم بود که توی فضای ماشین پخش می شد. دیگه حرف نگاهش رو می خوندم قشنگترین زمزمه های عاشقانه ای که تا به حال شنیده بودم و من لبریز از این سکوت پر از حرف به اون خیره می شدم... هر روز تمایلم به رادین بیشتر می شد فکر لمس کردن دستاش و حس کردن لبهاش و پوست تنش حالم رو عوض می کرد جوری که نگام رو ازش می گرفتم به بیرون خیره می شدم وقتی کنارش بودم تمام احساسات زنانگیم تو وجودم تحریک می شد و برای من که پر از قید و بند بودم، این فکرا منو تا مرز گناه پیش می برد و من ناخواسته به فکرای پر از گناهم دامن می زدم... حتی حضور نسیم هم کنارمون تو کمرنگ شدن این حس و افکار بی تأثیر بود... من در مقابل جاذبه رادین جز چنگ زدن به قیدها و حصارهایی که بیست سال باهاشون بزرگ شده بودم و ریشه محکمی داشتن کاری نمی تونستم بکنم فقط امیدوار بودم این ریشه ها از درون نپوسند و عشق تازه جوونه زده رادین تمام اعتقاداتم رو ازم نگیره.
صبح اول اردیبهشت قبل از این که به خونه اشون برسیم و نسیم رو سوار کنیم، کنار خیابون نگه داشت و برگشت سمت عقب.
- چی شد؟ چرا نگه داشتی؟
رادین:
- نسترن قراره برم سفر.
- به سلامتی... کجا؟
رادین:
romangram.com | @romangram_com