#یه_نفس_هوای_تو_پارت_266
- نسترن جان الان سفره رو آماده کنم یا نیم ساعت دیگه.
- نسیم گفت نمی مونه.
مامان:
- مگه می ذارم نهار نخورده از خونه امون بره.
با یه لبخند ازش تشکر کردم و با لیوان آب رفتم سمت اتاق در رو که باز کردم همزمان نسیم موبایلش رو از کنارگوشش آورد پایین و دکمه قطع تماس رو زد... رفتم جلو و لیوان رو گرفتم سمتش.
هنوز یه قطره کوچیک اشک گوشه چشمش بود که نه برمی گشت نه می افتاد پایین... دستم رو بردم سمت چشمش و قطره اشک رو برادشتم و باخنده گفتم:
- آخریش بود داشت جا می موند... آب رو بخور.
صدای زنگ گوشیم بلند شد به نسیم نگاه کردم و قطره اشکی که رو دستم بود آروم انداختم رو بینی اش.
نسیم:
- صدای گوشیت از کجا میاد برو جواب بده دیگه.
- زدم شارژ... زیر میز کامپیوتره... تنها پریز خالی، سه راهی برق اون جاست.
نشستم رو فرش و دستم رو دراز کردم زیر میز گوشی رو برداشتم... شماره رادین بود با استفهام به نسیم نگاه کردم ولی عکس العملی ندیدم دکمه سبز رو زدم.
romangram.com | @romangram_com