#یه_نفس_هوای_تو_پارت_264


- می دونی که من با اتوبوس رفت و آمد می کنم و مامانت خوشش نمیاد.

در عین ناباوری من، چشماش پر اشک شد و اومد کنارم روی تخت نشست، دستش رو دور گردنم انداخت و با بغضی که تو صداش نشسته بود گفت:

- من با پای پیاده هم باهات میام اتوبوس که سهله.

- نسیم منو نگاه... چرا گریه می کنی؟

نسیم:

- به خاطر تو که این جوری داری دوستی مون رو بهم می زنی.

- ولی ما همدیگه رو تو شرکت می بینیم.

نسیم:

- باشه اون جا که سرمون به کار گرمه و فقط وقت ناهار بیکاریم.

سرش رو گرفتم بالا... اشکاش دونه دونه می ریخت پایین... از یه طرف واسه این همه محبتش شرمنده شدم از یه طرفم خنده ام گرفته بود واسه همچین مسئله ای داره این جور اشک می ریزه.

- نسیم باور نمی کنم داری گریه می کنی!

در حالی که بینی اش رو بالا می کشید گفت:


romangram.com | @romangram_com