#یه_نفس_هوای_تو_پارت_250
- رادین من خوبم می خوام با هومن کمی صحبت کنم همین... دیگه از دست خاله نارحت نیستم تو هم خودت رو ناراحت نکن... تقصیر من بود نباید چیزی می گفتم.
رادین:
- نه تقصیر تو نبود من خودم خاله ام رو می شناسم... باشه اگه دوست داری همون جا باش تا نیم ساعت دیگه می رسیم تهران بگو جلو پل مترو نگه داره اون جا سوارت می کنم.
- باشه پس فعلاً.
این چه سرّی بود با شنیدن صداش آروم می شدم و از در کنارش بودن و دیدنش تپش قلب می گرفتم... مگه رادین چه فرقی با بقیه داشت چرا انقدر برام متفاوت بود، این حس چیه که ما به یه نفر داریم و اسم عشق رو روش می ذارم چرا اون یه نفر، چرا رادین چرا رستگاری نه... شاید به خاطر دیدن هر روزش عادت کردم و این عشق نیست عادته، اگه عادته چرا به آقای رستگاری عادت نکردم اونو که روزی هشت ساعت تو روز می بینم ولی رادین رو یک ساعت... شاید به خاطر محبت و مهربونیشه، این جوری هم که رستگاری باز محبتاش از رادین بیشتر بود رادین این چند روز خیلی مهربون شده بود... شاید به خاطر چهره اش دوستش دارم، درسته رادین خوشگل یا جذاب بود ولی رستگاری هم خوب بود... اصلاً رستگار نه پسرای دیگه که تو مسیر زندگیم بودن و از من خوششون می اومد یا همون پژمان که چند ماه باهاش حرف زدم به هیچ کدوم حسی که به رادین دارم حتی ذره ای کوچیکم نداشتم پس عشق فراتر از این چیزای ظاهریه شاید به روحمون ربط داره شاید کشش روحم به رادین که اون رو از بقیه واسم متمایز می کنه شاید...
هومن:
- یه در داشبورت که انقدر خداحافظی کردن نداره.
گنگ نگاهش کردم که گفت:
- هیچی فکرکردم مثل صبح که با درختا خداحافظی می کردی الان داری با ماشین من...
وسط حرفش پریدم:
- هــــومــــن مگه دیوونه ام!
با شیطنت گفت:
romangram.com | @romangram_com