#یه_نفس_هوای_تو_پارت_237

رادین:

- عیدی واسه نسترن ساعت گرفته بودم، دیشب که دیدم فضولا دور و برم نیستن بهش دادم.

نسیم:

- به به مبارکه... نگفته بودی به من... نسترن ببینمش.

- مرسی، گذاشتم تو ساک تو صندوق عقبه.

نسیم یه خمیازه دیگه کشید و گفت:

- باشه بعداً می بینم... واقعاً خوابم میاد راحت باشید من خوابیدم.

من و رادین چند دقیقه ای ساکت بودیم و من زیر چشمی نگاش می کردم که چشمم خورد به کمربندش همونی بود که من بهش داده بودم... خیلی خوشحال شدم که از کادوش خوشش اومده و داره استفاده می کنه... نگام رو انداختم به صورتش به نیم رخ قشنگش... نگام رو غافلگیر کرد، چند ثانیه تو چشمای هم نگاه کردیم که رادین سرش رو چرخوند و دوباره به جاده خیره شد. همین چند ثانیه واسه افت فشار و تپش قلب من بس بود...

دوباره نگام کرد و بهم لبخند زد... چقدر لبخنداش رو دوست داشتم... گفت:

- نسترن یه نگاه کن ببین نسیم خوابه.

یه سرک کشیدم پشت چشماش بسته بود چند لحظه نگاش کردم ببینم واقعاً خوابیده یا داره فیلم بازی می کنه.

- نه واقعاً خوابیده.

رادین:

romangram.com | @romangram_com