#یه_نفس_هوای_تو_پارت_231

هاله که تازه به کنار ما رسیده بود پرسید:

- شما تا ساعت چند بیدار بودید؟

نسیم:

- من که نه ولی... آخ... نسترن چیکار می کنی؟

- ببخشد حواسم نبود پات رو لگد کردم.

یه نگاه چپکی بهش کردم که حساب کار بیاد دستش و همه چی رو تو بوق وکرنا نکنه... بقیه هم اومدند پایین هر کس کنار ماشین خودش رفت و وسایل رو داخلش جا می داد که رادینم اومد... یه سلام و صبح بخیر به جمع گفت... رفت سمت ماشین خودش. من و نسیم هم مثل جوجه اردکا پشت سرش راه افتادیم... در عقب رو باز کردم نشستم. رادینم سوار شد و از همون آینه که واسط نگاهمون بود یه نگاه عمیق بهم انداخت. حس می کردم نگاهش حرف داره ولی من نمی تونستم حرفش رو بخونم. شاید باور نداشتم که اونم دلش مثل من اسیره... نسیم نشست صندلی جلو و راه افتادیم. سرعت ماشین کم بود و من باز به بیرون خیره شده بودم می خواستم همه صحنه ها و منظره ها، خوب تو ذهنم ثبت شه، کسی حرفی نمی زد فقط نسیم پی در پی خمیازه می کشید که به ما هم سرایت می کرد.

رادین:

- چه خبرته نسیم... من به زور از خواب بیدار شدم حالا ببین می تونی دوباره منو به خواب بندازی!

نسیم:

- وا تو دیر وقت خوابیدی الان خوابت میاد، به من چه!

رادین:

- خمیازه های جنابعالی دوباره داره خواب آلودم می کنه تو که دیشب زود خوابیدی!

نسیم:

romangram.com | @romangram_com