#یه_نفس_هوای_تو_پارت_215
- این توپ چه جوری به لباستون می خوره به خودتون نمی خوره! لباسا که رو بند نیست، تنتونه!
هومن:
- شما می خواید حق ما رو بخورید این جوری نمی شه.
بعد کلی حرف و حدیث نسیم و رادین رضایت دادن هومن تو زمین بمونه و دوباره بازی رو شروع کردیم... صبح بعد از صبحانه اومده بودیم باغ و کلی بازی کردیم و من و هومن به همکاری هم کلی آتیش سوزوندیم و تو بازی ها جر زنی کردیم... هاله هم بالاخره طلسم رو شکوند و آخرین روز به ما ملحق شد. البته تو بازی ها نقش نخودی داشت کلاً این دختر زیادی خنثی بود! ما این همه شور و هیجان داشتیم، ولی اون وقتی ما برای چیزی از خنده غش می کردیم یه لبخند کوچیک می زد. صفت یخچال که بهش نسبت داده بودم واقعاً برازنده اش بود... سرد و بی احساس... بعد بازی همگی ولو شدیم رو ایون تا خستگی در کنیم.
هومن:
- نسترن تو هم خوب پایه شیطنت هستیا ولی رو نمی کردی!
- آره پایه ام، اساسی... ولی حیف که معمولاً کسی دور و برم نیست.
نسیم:
- همون بهتر... و الا معلوم نبود می خواستی چقدر آتیش بسوزونی!
هومن:
- نترس از این به بعد خودم پایه تم اساسی.
رادین فقط با لبخند به بحث ما نگاه می کرد. جالب بود که دیگه وقتی من و هومن حرف می زدیم اخم نمیکرد... تازه تو کل بازی بابت کارای من و هومن خندیده بود... این همه تحولش واسم جای سؤال داشت... نه به اخمای الکیش نه به خنده های الانش... یادم باشه از هومن بپرسم چی بهش گفته پسرم انقدر متحول شده بود!
بعد از ناهار و کمی استراحت آقایون رفتند استخر و ما هم به یه چرت کوچیک قناعت کردیم. دور هم توی سالن نشسته بودیم که رادین و هومن در حالی که موهاشون رو با حوله خشک می کردند، اومدند داخل.
romangram.com | @romangram_com