#یادم_تو_را_فراموش_پارت_176
مسیح-ولی چی دکتر؟؟
-ببینید طبق این آزمایش شما سالمی و کوچکترین مشکل خونی نداری...
یعنی کلا هیچ مشکلی نداری...
مسیح سرش را نامفهوم تکان داد...
-یعنی...
شما میخواین بگین که هیچ اشتباهی رخ نداده و اون موقع هم جواب درست رو به ما دادن؟؟
دکتر سرش را تکان داد...
-بله همینطوره...
مسیح دستانش را از روی میز برداشت و همراه با تک خنده ی عصبی و بلندی به سمت عقب برگشت و دور خود چرخی زد ...
-ولی شما گفتید این غیر ممکنه...
شما به ما گفتید که باید هر دو ...
هم مادر و هم پدر ناقل باشن....
درسته؟؟
دکتر نامجو از روی صندلی چرم و چرخانش بلند شد و ایستاد...
-هنوز هم میگم...این غیر ممکنه...
مسیح دستش را در هوا تکان داد و با انگشت به سرش اشاره کرد....
-خب...
حالا این ها یعنی چی دکتر؟؟
من نمیفهمم...
من هیچ کدوم از این حرف ها رو نمیفهمم...
-راستش خودم هم نمیدونم...
این قضیه کاملا من رو گیج کرده و ...
و تنها چیزی که به ذهنم میرسه این هست که...
مسیح چند قدمی جلو آمد...
سینه به سینه ی دکتر نامجو ایستاد و با نگاه منتظرش به چشمان سیاه و جدی اش خیره شد...
-تنها فرضیه ی منطقی این هست که...
دکتر برای لحظه ایی سرش را پایین انداخت....
گفتن فکری که در ذهن داشت , برایش سخت و شوار بود و نمیداست چه طوری این مساله را برای او بیان کند...
مسیح یک ابرویش را بالا انداخت...
-خب؟؟
-اجازه بدید من قبلش یه سوال از شما بپرسم...
آقای مهران من میخوام بدونم که امیر حسین واقعا فرزند شماست؟؟؟
یعنی اینکه شما پدر خونده اش نیستید؟؟
romangram.com | @romangram_com