#یادم_تو_را_فراموش_پارت_174

توانش را نداشت , فرزند بیمارش را بگذارد و برود...

به نظرش باید هرجور که شده مانع از فاش شدن حقیقت میشد...

-کجا داری میری مسیح؟؟

مگه...

مگه نگفتی پیش امیر میمونی پس کجا راه افتادی؟؟

مسیح خیره نگاهش کرد...

هیچ گاه او را آنگونه ندیده بود...

-دارم میرم جواب آزمایش رو بگیرم , ببرم به دکتر نامجو نشون بدم...

پریسان آب دهانش را قورت داد و لبخند بی جانی زد...

-تو خیلی خسته شدی امروز عزیزم برو یکم استراحت کن ...

من میرم جواب رو میگیرم واست...

چشمات داره از حال میره بهتره کمی هم به فکر سلامتی خودت باشی...

مسیح نفسش را به بیرون فوت کرد...

نگاهش روی چشمان هراسان پریسان چرخید...

-حال من هرچی هم که بد باشه , مطمئنن از تو خیلی بهتره...

خودت رو توی آینه دیدی؟؟

پریسان سرش را تکان داد...

-چطوری باید خوب باشم وقتی پسرم اونجوری روی تخت بیمارستان افتاده؟؟

من طاقتش رو ندارم مسیح...

این موضوع داره من رو از پا درمیاره...

خیلی سخته مسیح...





مسیح سرش را پایین انداخت...

-همه چیز درست میشه ... فقط باید صبور باشیم و به خدا توکل کنیم...

الان هم تو برو پیش امیر...

من خودم باید برم ...

حرف هایش که تمام شد بی معطلی پریسان را کنار زد و با قدم های محکم به راهش ادامه داد...

باید میرفت...

رفت و پریسان را پشت سرش جا گذاشت...

پریسانی که با وحشت به رفتنش نگاه میکرد و اشک های سیل آسا صورتش را میشست...

دیگر هیچ چیزی به ذهنش نمیرسید و توان درست فکر کردن را نداشت...

مغزش خالی شده بود و او هیچ کاری از دستش بر نمی آمد...




romangram.com | @romangram_com