#یادم_تو_را_فراموش_پارت_163





به محض پیچیدن به راهرو منتهی به اتاق امیر و دیدن مسیح با آن اخم های در هم گره خرده و چشمان خصمانه اش همه چیز به یک باره از ذهنش پاک شد...

تمام وجودش خالی و تهی شد...

برای لحظه ایی نفسش بند آمد...

حالت تهوع شدید به همراه با سر گیجه به سراغش آمد...

چند لحظه چشمانش سیاهی رفت و اگر سعید به موقع زیر بازویش را نمیگرفت , بر زمین میخورد...

سعید زیر گوشش زمزمه کرد...

با حرص...

-خودت رو کنترل کن پریسان...

این چه وضعیه؟؟؟

بخوای اینجوری پیش بری خودت خودت رو لو دادی و دستت رو میشه...

خواهشا محکم باش...

الان زمان غش و ضعف کردن نیست...

و پریسان با خود فکر میکرد " دستم"

مسیح به محض دیدنشان به آن طرف چرخید...

دستانش را در جیب شلوارش فرو برد و با چهره ایی سرد و خشک ,نگاهشان کرد...

نگاهش روی دستان سعید و بازوی پریسان چرخید...

سوگند نیز با دیدنشان از روی صندلی بلند شد و کنار مسیح ایستاد...

پریسان نفس تکه تکه اش را به بیرون فرستاد و سعی کرد روی پاهایش بایستد...

سر منگ شده اش را کمی بالا گرفت ...

نگاهش از صورت غرق در عصبانیت مسیح و چشمان برافروخته اش,بر روی چسب زخم ساعدش ثابت ماند...

پاهای لرزان و کم جانش از حرکت ایستاد و همانجا ثابت شد...

قفل شد و دیگر نتوانست قدمی از قدم بردارد...

گویی پاهایش به یک باره بر زمین چسبید...

سعید آب دهانش را قورت داد و چند قدم دیگر نزدیک شد و لبخند بی ربطی بر لب نشاند ...

دستش را به سمت مسیح دراز کرد...

-سلام خوبی تو؟؟صبح اومدم نبودی؟؟

امیر حسین چه طوره؟؟

سپس لبخندش را خورد و قیافه ی پکر و ناراحتی به خود گرفت...

-در مورد امیر حسین واقعا متاسفم مسیح...

وقتی پریسان واسم گفت که چی شده و چه اتفاقی واسش افتاده , خیلی ناراحت شدم...

اصلا باورم نمیشد که اینجوری شده باشه...

ایشالا که به زودی خوب میشه و دوباره به خونه بر میگرده...


romangram.com | @romangram_com