#یادم_تو_را_فراموش_پارت_161

چشمان سوخته اش تیره تر از همیشه بود...

لحنش محکم تر و کوبنده تر...

-باشه پریسان...

باشه...

من سعی خودم رو میکنم , ولی خوب به من گوش کن ببین چی میخوام بگم...

اگر مسیح به هر دلیلی اون آزمایش رو انجام داد و فهمید که امیر حسین از خودش نیست...

اگر فهمید چه گندی زدی و چه به سر زندگیش اوردی...

گوش کن پریسان , تو حق نداری اسمی از من ببری فهمیدی چی گفتم؟؟

پای من رو وسط نکش...

پریسان با چشمانی گرد شده و غرق در ترس و تنهایی نگاهش کرد...

-چی میگی سعید؟؟

پس من بگم اون بچه از کیه؟؟بگم پدرش کجاست؟؟

بگم پیش کی بودم؟؟تو بغل کی خوابیدم سعید هان؟؟

سعید تو رو خدا...

-همین که گفتم , دیگه هم دلم نمیخواد در این مورد حرفی بشونم...

آخه روانی چرا نمیفهمی اگه مسیح بفهمه پای منم این وسط بوده , دیگه همه چیز تموم میشه...

اون وقت سوگند هم همه چیز رو میفهمه و این نیست اون چیزی که من میخوام...

نمیخوام زندگیم به لجن کشیده بشه...

سوگند هیچ وقت نباید بفهمه که چی بین من و تو بوده میفهمی یا نه؟؟

پریسان با دست محکم بر صورتش کوبید...

صدای فریاد زخمی اش فضای ماشین را پر کرد...

صدای پر دردش...

-وای خــــــــــــــــدایا این چی میگه به مـــــــن...

وایــــــــــــــــــــــ ـــی...





سعید در های ماشین را قفل کرد و به دنبال پریسان به سمت بیمارستان راه افتاد...

پریسانی که گویی دیگر جانی در بدن نداشت و در خواب راه میرفت...

گیج و مبهوت...

پاهایش روی زمین کشیده میشد و قدم های آرامی برمیداشت ...

نگاهش مات و خیره بود, بی اینکه به جای خاصی نگاه کند...

فقط میرفت...

حرف های سعید تمام وجودش را خالی کرده بود...

حالا پوچ شده بود...


romangram.com | @romangram_com