#یادم_تو_را_فراموش_پارت_154

نمیخوای حرف بزنی بگی چی شده؟؟چی شده آخه عزیزم به من بگو...

پریسان با حالتی متفکر به سمتش برگشت...

نمیدانست چه طور به او بگوید...

اصلا باید بگوید؟؟

به یاد آورد روزی را که مسیح با لبخندی عمیق و سرخوش , به طور ناگهانی , خبر بارداری غیر منتظره اش را به آنها داده بود...

برای شام به خانه ی سعید رفته بودند و مسیح آن ها را از بارداری پریسان و بچه دار شدنشان مطلع کرده بود...

سوگند از ته دل خندیده و با تمام وجود تبریک گفته بود...

واقعا از این خبرخوشحال شده بود...

آخر خودش خاله میشد و یاسمنش همبازی پیدا میکرد...

با شوق و ذوقی مشهود بالا و پایین پریده و سر و صورت پریسان را غرق بوسه کرده بود...

پریسانی که در تمام مدت لبخند کج و غیر طبیعی به لب داشت...

سعید اما شک زده نگاهش میکرد...

هنوز حرف های مسیح را درک نکرده و نپذیرفته بود...

با نگاهی مبهوت و ناباور , به چهره ی گرفته و چشمان پر حرف پریسان و خنده های شیرین و پر صدای مسیح زل زده و خیره خیره نگاهشان میکرد...

از آمدن یک دفعه ایی و غیر منتظره آن بچه , هیچ خوشحال نشده بود...

میدانست اینگونه رابطه شان کم و کمتر خواهد شد...

به نظرش این بچه دست و پای پریسان را میبست و همه چیز را میان آن دو تمام میکرد...

و او آن را نمیخواست...





پریسان برای لحظه ایی چشمانش را بر هم گذاشت ...

فکرش به یک جا بند نمیشد و نمیتوانست تصمیم درست و قاطعی بگیرد...

نمیدانست عکس العمل سعید بعد از فهمیدن آن موضوع چیست...

در آن لحظه هیچ نمیدانست...

پس از چند لحظه صدای آهسته و پر تردیدش در فضای ماشین پیچید...

-بدبخت شدم ســــعید...

بیچــــــاره شــــدم...

سعید-یعنی چی که بدبخت شدی؟؟درست حرف بزن تا منم بدونم چی شده؟؟

چت شده آخه تو...

پریسان خودش را کمی جلو کشید و دست سعید را در دست گرفت...

سعید با چشمانی گرد شده به دستان بی نهایت سردش نگاه کرد...

-تو چرا انقدر یخی دختر؟؟چه به روز خودت آوردی تو؟؟

اشک در چشمان پریسان جمع شد...

حس میکرد از همیشه درمانده و بیچاره تر است...


romangram.com | @romangram_com