#وسوسه_پارت_293
.امروز بعد از جدا شدن از مسعود ..كلي فكر كردم …به قول تو نبايد به خاطر يه خيال واهي وقتمو تلف كنم …
ديگه نمي خوام بهش فكر كنم …هيچ وقت
چنگالو برداشتمو و توي تكه كباب فرو بردمو و مشغول خوردن شدم
حاتم به بشقابم خيره شده بود …
چندتا قاشق ديگه خوردم
اما حاتم هنوز به بشقابم خيره بود
- چرا خودت نمي خوري ؟
به چشام نگاه كرد …
حاتم - نظرت درباره من چيه ؟
-براي چي اين سوالو مي پرسي ؟
حاتم - مي خوام بدونم
- مي تونم من قبلش … ازت يه سوالي كنم …
سرشو تكون داد
- شايد حق دوتامون باشه كه بدونيم… داريم تاوان كدوم كارمونو پس مي ديم ..
romangram.com | @romangram_com