#وسوسه_پارت_287

با انگشت اشاره اش گونه اشو خاروند …

حاتم - اه …راست مي گيا …

و بعد با حالات با نمكي …

دندم نرم… چشمم كور … برات لباس مي گيرم …

بپر بيرون تا مغازه ها نبستن …

-من ازت لباس خواستم …؟

حاتم - نخواستي …؟

با حالت طلبكاري بهش نگاه كردم ..

امد تو حياط …

همزمان با حرفش دستمو گرفت و به طرف در كشوند …

حاتم - ولي من مي خوام برات بگيرم …

و منو دنبال خودش كشوند ..

- اي… ارومتر …الان ميفتم …

تا سر كوچه با خنده دستمو كشيد …..

romangram.com | @romangram_com