#وسوسه_پارت_277

اشكام باز سرو كله اشو پيدا شده بود …برخوردش واقعا وحشتناك بود ..تحمل اين رفتارا … در حد توان من نبود

سعي كردم بغض و اشكامو يه جا قورت بدم ..

-اقاي محبي ..تو اون شب

مسعود-بسه ديگه… هي اون شب اون شب نكن …

بگم غلط كردم راضي مي شي …بابا برو بذار به كار و زندگيمون برسيم …

حالا پياده شو…

باورم نميشد …از توي اينه به چشماش نگاه كردم ..وقتي ديد از جام تكون نمي خورم .خودش پياده شدو و در سمت منو باز كرد ..

مسعود-پياده شو ….

از زندگي من راهتو كج كنو برو …برو ديگه نمي خوام ببينمت ..نه الان … نه هيچ وقت ديگه ..براي هميشه برو

چقدر تحقير و ذليل شدم ……..چرا؟ ….اخه چرا …؟ چرا امدم دنبالش ..

دستاشو تو جيب شلوارش كرد .و از ماشين فاصله گرفت …

احساس خفگي مي كردم ….

صداي حاتم تو گوشم پيچيد ….

(مرد زندگيتم منتظر نمي شينه تا كه نظر مردم عوض شه

romangram.com | @romangram_com