#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_287

گلوله هاي آتشي و تير هاي کوچک و بزرگ از هر طرف پرت مي شدن و صداي برخورد شمشير ها و جيغ ها چنان خوش آيند نبود.

شمشيرو چرخوندم و برگشتم که چشم تو چشم يکي از نفرت انگيز ترين افراد اين سرزمين شدم،مانيا…

رو به روم ايستاد و گارد گرفت.شمشير قرمزي که برق ميزد و تيزيشو به رخ مي کشيد توي دستش بود.سرباز ها دور تا دورمون در حال جنگ و درگيري بودن…

تو چشماي مانيا پر از نفرت بود،پر از عصبانيت و خشم و…خيلي حس هاي ديگه.

شمشيرو به دست ديگم دادم و جلوتر رفتم،محکم،مصمم و قوي…

پرشي کرد و چرخي زد،نزديک تر اومد.لبخند کجي زد و شمشيرشو بالا آورد،همزمان من هم شمشيرمو بالا آوردم…

-براي مرگ آماده اي؟

-هنوز نوبت من نشده.

و با حرف من جنگ من و مانيا سر گرفت.حرکات هر دومون تند و حرفه اي بود…

-آخــــ…

زخم سطحي ولي طويلي روي دستم ايجاد شد.همون دستي که قبلا زخم شده بود و تازه داشت مثل روز اولش مي شد.

بيخيال درد دستم شدم و تمام تمرکزمو روي مبارزه جمع کردم…

يک پرش به بالا…ياد سربازان بي گ*ن*ا*ه برام زنده شد…

يک چرخش…ياد هينا و بچه ي هنوز به دنيا نيومدش…

ضربه اي به قفسه ي سينه مانيا…ميترا و لبخند مهربونش…

romangram.com | @romangram_com