#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_162
نينا اومد جلوي من و ناگهاني بغلم کرد-خوبي قربونت بشم؟
نگاش به دستم افتاد و در صدم ثانيه رنگش پريد-يا خدا…
ميترا سريع اومد و وقتي فلورا رو ديد با ناباوري زمزمه کرد-فلورا…چه شده؟
نينا-ميترا زخم ويدا رو درمان کن بعدا برات مي گم
با نگراني باز به دست من نگاه کرد و بعد به صورتم-وانيا حرف بزن…
-نينا اون مرد…
-متاسفانه مجبور به کشتنش شدم حتما سيترا عصباني تر شده اون به کمک جادويي که روي فلورا اجرا کرده بود کشته شدنشو فهميده…قطعا خيلي زود جنگو شروع مي کنه اون از فلورا خيلي خوشش مي اومد و بعد آذر خيلي بهش اعتماد داشت…لعنتي
-نينا من دستمو حس نمي کنم
با نگراني نگام کرد و دستمو تکون داد اما من حسي نداشتم
نينا-ميترا…ميترا کمکش کن من به نيوا و نيتا قول دادم،کمکش کن
ميترا-من نمي توانم او يک پري ويژه است
نينا داد زد-پس کدوم خري مي تونه؟
کم کم سر و کله ي چيترا،ماهان،هينا و افسون هم پيدا شد
نينا با گريه گفت-ماهان تو بگو بايد چي کار کرد…تو مي دوني؟چيتاي بزرگ بهت گفته مگه نه؟دِ يکيتون درمون اين لامصبو بگه…من جواب نيتا رو چي بدم؟قولي که به نيوا دادم…
romangram.com | @romangram_com