#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_153

-به نفعته

-بله مي دونم

-پس برو با بِس حرف بزن…تمام

-باشه…تمام

اين يکي خودش پرنسس يه سرزمين جدا بود پس نبايد انتظار چشم ازش داشت!(چه پررو!)

به سمت آشپزخونه قصر رفتم

همه ي آشپز ها و خدمتکارا به صف شدن و احترام گذاشتن

سرآشپز-خوش آمديد ملکه

-ممنون…اينجا غذا ها آماده مي شه و من انتظار دارم تدارکات و غذا ها براي جنگ احتمالي اي که در پيش داريم آماده و به بهترين نحو باشن و اميدوارم سهل انگاري پيش نياد…

سرآشپز-ما تمام نيرو را به کار خواهيم برد

-خوبه…بريد سر کارتون

بوي غذا هاي مختلف و خوشمزه رو که حس کردم طاقت نياوردم و به سمت يکي از ظرف ها رفتم…ي ناخونک کوچولو که عيبي نداره!

به تزيينات بشقاب نگاه کردم که گوشه ايش گل صورتي ديدم.لعنتي اين گل همه جا بايد باشه

-سرآشپز

-بله ملکه؟

romangram.com | @romangram_com