#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_93
رفتم داخل راهرو و آروم در اتاق رو باز کردم…رفتم داخل و آروم در اتاق رو بستم…عرق سرد بود که روی پیشونی و کمرم حس میکردم…از شدت هیجان قلبم تند تند میزد…خدایا دزد نبودیم که به مرحمت اون سه سرزمین عجیب غریب دزد هم شدیم…
نگام دور تا دور اتاق چرخید…چیز خاصی نبود که بهش شک کنم…ی اتاق معمولی با ترکیب رنگ لیمویی و زرد با تخت و میز کار و ی کمد و چند تا تابلو…
-آخه من از کجا بفهمم اون کلید کجاس؟
نقطه ای قرمز کنار یکی از تابلو ها توجه ام رو جلب کرد…کنار ی تابلو با خطوط درهم…
جلوتر رفتم و به نقطه نگاه کردم خیلی ریز بود…اگه در این موقعیت نبودم حتما به عقل خودم شک میکردم که به ی نقطه حساس شدم اونم نقطه به این ریزی…ولی الان شرایط فرق داره و من باید به هر چیزی شک کنم و نسبت بهش واکنش نشون بدم…
دستم روی نقطه گذاشتم و همون لحظه گرمای بیش از حدی رو حس کردم…یکم گذشت و گرما بیشتر شد…طوری که انگشتم میسوخت…خواستم دستم رو بردارم که…
تابلو به سرعت به طرف جلو اومد و تقریبا نزدیک صورتم ایستاد…یا اباالفضل این چرا رو هوا موند؟…صدای لطیف زن توی گوشم پیچید-اولین کلید…با ترس به تابلو نگاه کردم گرمای نقطه و دستم از بین رفته بود…دستمو برداشتم و با لرز و ترس به پشت تابلو رو نگاه کردم…رنگ دیوار طلایی بود و با رنگ بقیه فرق داشت…همینطور نگاش میکردم…آخه یعنی چی؟…دستم رو روی دیوار کشیدم که رنگ طلاییش بیشتر شد و درخشید و وسطش مستطیلی سفید تشکیل شد…اهه این چیه دیگه؟حالا من باید با این چیکار کنم؟…فهمیدم"زن راهنما"اون میتونه کمک کنه…توی فکرم گفتم زن راهنما به کمکت نیاز دارم…همون موقع خمیازه ای کشیدم و روی زمین افتادم…
صدای زن راهنما توی اتاق پخش شد-تو فوقالعاده ای وانی باورم نمیشه…چه کمکی از دست من بر میاد؟
-اون دیوار فکر کنم کلید توی اونه اما نمیدونم چطور درش بیارم!
-پس که اینطور
نه پس اونطور بنال چیکار کنم…
-همین چیزا رو میگی،بعد میگن به من رفتی دیگه
اوه اوه حواسم نبود این ذهن میخونه
-کیا؟چی میگن؟
-من نمیتونم زیاد چیزی بگم ولی شاید راهنمایی کوچیکی بتونم بهت بکنم
-چرا؟خب راست و حسینی بگو چه غلطی کنم!اینا الان میانا بجنب جون ننت
-خفه شو خودت ببین و به تعدادشون فکر کن…خورشید های درخشان طلایی…ببین
بی ادب…دیوار ها و سقف و کف اتاق کامل طلایی شدن و روی سقف خورشیدی بزرگ تشکیل شد و بعد به ترتیب روی دیوار ها و ٱخر یکی زیر پام…منظورش چیه؟شاید…
بهوش اومدم…هنوز رو به روی دیوار طلایی بودم…
دستم رو روش کشیدم و گفتم-شش خورشید…مکعب درخشان طلایی…
romangram.com | @romangram_com