#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_84


با صدای بلند گفتم-آهای زن خوش صدا…آهای زن راهنما نیستین؟…نیستین…نیستین

صدا اکو میشد و توی منطقه میپیچید…-آهای…آهای…کسی اینجا نیس؟…نیس…

ای بابا انگار تنهام…چرخی زدم و به گلها نگاه کردم که فلورا رو از دور دیدم…با لباسی از گل های سفید…به وسط منطقه رسید انگار عجله داشت چون میدوید…

-فلورا عجله داری؟بانو میترا توی قصره؟

اما اون صدام رو نمیشنید

بین چندتا گل قشنگ ایستاد و ناگهان همه ی گل های لباسش به رنگ سرخ در اومد و چشمای گلی طلاییش به گلی مشکی تبدیل شد…

-فلورا چیکار میکنی؟

دستم رو به بازوش زدم اما از بازوش رد شد…هااان؟یعنی من الان دارم آینده رو میبینم؟چه فول اچ دی شده…قبلا فقط ی اتاقک بود که…حالا چی شده؟

فلورا به بالا سرش نگاه کرد و چیزی زمزمه کرد که از چشماش نوری قرمز بیرون اومد و دل آسمون رو شکافت…دیگه به این چیزای عجیب عادت کرده بودم

آسمون از وسط نصف شد و جنگلی معمولی مثل جنگل های ایران نشون داد فقط تاریک تر…

فلورا به آسون پرید و داخل جنگل آسمون شد…منم خواستم بپرم که احساس سوزشی روی گونم اجازه نداد…بیخیال شدم و خواستم برم دنبال فلورا که صدایی از داخل جنگل شنیدم-چیکار میکنی آذر تو…

دیگه نشنیدم چون شکاف آسمون بسته شد و من با احساس سوزشی سمت راست صورتم بهوش اومدم

ماهان و آرسان هر دو نگران بالای سرم بودن…

{سوم شخص}

ملکه سیترا با اعصبانیت در اتاق آتشین خود راه میرفت و آذر دخت را توبیخ میکرد-آخه نادون چرا نمیفهمی؟ ما به اون نیاز داریم…اونوقت تو میخواستی اسیرش کنی؟اونم به وسیله فلورا؟خیلی نادونی خیلی…میدونی اگه اسیر جنگل آسمان میشد اون چهار کلید هم از بین میرفت؟(داد زد)میدونییی؟نه نمیدونی…تو انقدر نفهمی که هیچی نمیدونی…

آذر دخت بدون هیچ شرمندگی ای با جسارت تمام رو به ملکه سیترا جواب داد-اون داره آرسان رو تسخیر میکنه…اگه آرسان تسخیر بشه من دیگه نیستم و خودت میدونی که…

دیگر ادامه نداد و ملکه سیترا با افکاری در هم مانده بود چه کند…

{وانیا}

-اینجا چه خبره؟

آرسان با نگرانی آشکار بهم گفت-کی بود؟

romangram.com | @romangram_com