#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_72
-نه من حوصله ام سر میره
با حرص روی تخت نشستم و گفتم-الان من چه غلطی کنم؟مگه من دستگاه حوصله سر نبرم؟
-بهت جادو یاد بدم؟
با ی حالت زار گفتم-من خوابم میاد ماهان،خواااابم میییاد…میفهمی؟خـــواااب
-حالا میشه ی امشب نخوابی؟جادو های جالبی بهت یاد میدما
خیلی مظلوم گفت و در ثانی اون به من ی ستاره داد و حقش نیس باهاش بد رفتاری کنم مجبورا گفتم-باشه…چی بهم یاد میدی؟
-واقعا؟ خب اول جادو های علمی رو بهت یاد میدم
خدا بخیر کنه اینا صد تا جادوی علمی دارن
ماهان -خب بزار اول جا به جایی ها رو یاد بدم که توی سه سرزمین فرق داره…اول سرزمین مهتاب : …
خواست شروع کنه که یکی دیگه هم افتاد تو اتاق
-اهه مگه کاروانسراس؟
آرسان -چیکار میکردین؟
ماهان -بهش جادو یاد میدم…مشکلیه؟
آرسان اخمشو پر رنگ تر کرد و گفت -حتما باید شب یاد بدی؟
من-از این به بعد روز ها کار های زیادی داریم و وقت نمیشه چیزی بهم یاد بده و فقط شب ها میتونه یاد بده چون روز زیاد امن نیس و شلوغ هم هست و من تمرکز کافی ندارم…
اووف دهنم کف کرد…
آرسان -پس من هم باید باشم
ماهان-آهان اون وقت شما همه ی جادو ها رو یاد بگیرین و جنگ دوم رو راه بندازین…
romangram.com | @romangram_com