#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_58


-نمیدم

-اهه مامانت گفت بهم یاد بدی

-اگه من بهت یاد بدم دیگه خودم در امان نیستم

-تو بگو من کاریت ندارم…اول بگو چه جادو هایی دارین؟

نگاهی به جلو انداختم…بیچاره آرسان تک و تنها حوصله اش سر میره خووو

ماهان نفس عمی کشید و گفت-جادو ها خیلی زیادن و من فقط جادو های سرزمین مهتاب و آفتاب رو به علاوه کمی از سرزمین آتش که همون سرزمین سیتراس بلدم اما خب…اول کدوم رو بگم؟

-اونایی که تو سرزمین مهتابه

-توی سرزمین مهتاب…

ادامه حرفش رو نفهمیدم چون تصویری توی ذهنم نقش بست همون دو پسر بچه و دو دختر بچه…

صدای پسری که لباس مشکی داشت توی ذهنم اومد-سرزمین سیترا قدرت جادوهاش بیشتره

صدای پسری که سفید پوشیده بود بعد از اون-داداشی به من یاد میدی؟اگه بهم یاد بدی منم جادوهای خودمون رو بهت میگم

-باشه بهت یاد میدم

دختر آبی پوش گفت -پس من چی؟منم میخوام یاد بگیرم

و تصاویر و صدا ها قطع شدن…ماهان هنوز داشت حرف میزد

-ماهان…بسه ماهان

-اصلا چیزی فهمیدی؟

-نه…ماهان جنگ کی شروع شد؟قبل از اون هر سه سرزمین متحد بودن؟

ماهان آهی کشید و گفت-من نوجوون بودم که جنگ شروع شد…آره قبل از اون همه متحد بودن

-از کودکیت چی یادته؟

-تصاویر و صداهایی گنگ و مات

romangram.com | @romangram_com