#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_44
-نیا…نیا جلو
اما اون پرنده زبون نفهم بود بهم رسید و غرشی کرد و جهشی زد تا بپره روم
چشمامو بستم و منتظر له شدن توسط این پرنده غول پیکر شدم اما هیچ اتفاقی نیافتاد
چشمامو باز کردم و بالای سرم دقیق بالای سرم اون پرنده متوقف و خشک شده بود
سریع از اونجا دور شدم و به دیوار چسبیدم
شاهزاده آرسان -نیکلا…اگه آروم باشی آزادت میکنم
نیکلا دوباره غرشی کرد که معنیشو نفهمیدم
شاهزاده آرسان وردی خوند و اون پرنده به پرواز دراومد و به سمت ملکه سیترا برگشت
هووف بخیر گذشت
ماهان بدو بدو اومد پیشم-چیزیت که نشد؟طبیب رو صدا کنم؟
اینم فقط منتظره من یچیزیم بشه طبیب رو صدا کنه
-نه چیزیم نشده…مطمئنین این پرنده مارو میرسونه؟
-نیکلا با غریبه ها نمیسازه تو روی گلاس بشین اون رامه و پرواز خوبی داره
-امیدوارم سالم برسم فقط همین
شاهزاده آرسان -بهتره وسایل مورد نیاز رو چک کنیم و تو وانیا به ما بگو برای اون سرزمین چه چیزایی نیاز داریم؟
-من؟خب برای ایران الان هوا اونجا تقریبا سرده و لباس گرم میخوایم البته زیاد هم سرد نیست و هر سه شهری که انتخاب شدن تقریبا گرمن و نمیدونم دیگه شما هرچی میخواین بیارین
شاهزاده آرسان -همه چیز آماده است؟
یک دختر جوابشو داد -بله شاهزاده
شاهزاده آرسان -خب وانیا تو بشین روی گلاس
هینا-کمکتون کنم بانو؟
romangram.com | @romangram_com