#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_31
-وانیا ندو میخوری زمین…میخوری زمین…میخوری زمین…
این جمله توی سرم میپیچید صدای یکی از پسر بچه ها بود
یعنی چیییی؟اینا کین؟
سرم به شدت درد میکرد سرمو گرفتم و جیغ زدم
ماهان-وانیا خوبی؟چت شده؟
اما من فقط جیغ میزدم صدا توی مغزم اکو میشد وانیا ندو…ندو…
داد زدم-خفه شو،خفه شو،خفه شو…نمیخوااااام بشنننووم خفه شوووو
بالاخره صداها قطع شد و یکم آروم تر شدم
چیترا-چی شده؟اتفاق بدی داره میفته؟
با صدای گرفته در اثر جیغ زدن گفتم-نه…مشکلی نیس…
ماهان-مطمئن باشیم؟میخوای طبیب رو صدا کنم؟
-نه لازم نیست جادو رو بخونید
چیترا جلوی دیوار نامرئی مرز ایستاد و دستش رو روی هوا یا همون دیواره نامرئی گذاشت اما دستش رد شد
ماهان با شگفتی گفت-مرز برداشته شده…
چیترا-چطور ممکنه؟
نور زیاد از بالای سر بهمون برخورد کرد و مجبور شدیم چشمامون رو ببندیم…بعد چند ثانیه چشام رو باز کردم…به بالا سرم نگاه کردم و…
بالا سرم نگاه کردم و…
چقدر باحال…چند تا خورشید و ابر در اندازه های مختلف بالا سرمون بودن…خورشید ها روی ابر ها نشسته بودن
کم کم ارتفاع ابر ها کم شد تا به زمین رسیدن و ما بانو میترا رو به همراه چند نفر از افراد قصرش و همچنین اون فلورای وحشی دیدیم
میترا-سلام…
romangram.com | @romangram_com