#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_100
آرسان -دیشب که شما در خواب ناز به سر میبردین وسط راه تصادف شد و چند ساعتی معطل بودیم بنابر این حدود سه ساعت دیگه میرسیم
-راستی تو مگه نگفتی مسیر یابیتون خیلی خوب و عالیه پس چطور دیروز نمیدونستی از کجا بری؟
آرسان -به تو مربوط نی
دوباره شروع کرد…حقشه یِچی بارش کنم؟
-حداقل بزن کنار یکم استراحت کنیم کمرم خشک شد تو ماشین
آرسان -شما دیشب تا حالا دقیقا چیکار میکردی که جز استراحت حساب نمیشد؟
-اووو خیلی کارا حسابش از دستم در رفته
ماهان -بسه…وانی راس میگه بهتره یکم استراحت و توقف داشته باشیم…
ای جانم چه بچه نازی…اصلا من با ماهان تنها میومدم سر سه سوت کلیدارو پیدا میکردم(ارواح عمه های محترمه)
آرسان ماشین رو گوشه ای نگه داشت و منم سوییشرت روم رو برداشتم پریدم بیرون…اووم عجب هوایی فقط یخورده سرده…سوییشرت رو بیشتر به خودم پیچیدم…
جای قشنگی بود…درختها برگهاشون ریخته شده بود ولی جالب بودن و کمی ترسناک…روی زمین پر از برگ بود و آسمون تقریبا صاف که خورشید در اون خودنمایی میکرد…
آرسان -غرق نشی…
بهش اهمیتی ندادم ولی زیر چشمی دوتاشون رو دید زدم…ماهان سوییشرتی سفید با شلوار مشکی پوشیده بود که به صورت سفید و چشمای مشکیش میومد…آرسان هم پیرهنی سورمه ای با شلوار جین آبی پوشیده بود…چه خریه!اینکه الان یخ میزنه با این پیرهن…
-سردت میشه…
تصویری جلوی دیدم اومد و نزاشت جوابش رو بشنوم…دوباره اون دختر آبی پوش با سوییشرتی سفید و پسر مشکی پوش با پیرهنی مشکی…
دختر-پس خودت؟
پسر-تو کوچولو و ضعیف تری…
دختر-نه من خیلی بزرگ و قویم…
پسر زیر لب گفت-نه تو کوچولوی منی…
تصاویر محو شدن…صورت های نگران ماهان و آرسان رو به روم بود…
romangram.com | @romangram_com