#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_300

دلم به درد آمده بود.
-اما همونجا داداشت گفته به شرط رضایت خودت. باباتم تایید کرده. خب حالا چی میگی؟ عروس من میشی؟
دلم پر از احساسهای متناقض بود . رضایت بابا، نارضایتی فاطمه خانم. نارضایتی برادرم. اشتیاق نگاه هادی. قلب بی قرار خودم. حرفهای علی آقا. طعنه های هدیه. داشتم دیوانه میشدم. نمی دانستم کدام کفه ی این ترازو سنگین تر است.
-نگفتی عزیزم؟ وضعیت مادرت...خوب نیست...تعلل جایز نیست.
پس نگرانیشان این بود؟ که مادرم نباشد و...از فکرش تنم لرزید. با بغض نگاهش کردم. حرف نگاهم را خواند که در آغوشم کشید؟ دست نوازشش را بر پشتم کشید:
-برای همیناست مخالفم عزیزم. توی این بحران واقعا وقت این چیزا نیست...ولی...یکسری اتفاقا افتاده که ...عزیز دلم این به صلاحته. به صلاح هردوتون.

به زحمت لب باز کردم:
-میخوام..با داداشم حرف بزنم.
فاطمه خانم آهی کشید و کمی شوخی چاشنی حرفش کرد:
-باشه عزیزم...فقط یکمم به فکر پسر من باش خب؟
لبخند بیجانی بر لبم شکل گرفت. فاطمه خانم مهربان دستم را فشرد و صورتم را بوسید و بیرون رفت. طولی نکشید که آرش به اتاق بازگشت. کلافه بود و من این را خوب میفهمیدم.
-داداش.
-جانم؟
-فاطمه خانم چی میگه...واقعا..واقعا...آقاجون رضایت داد؟
آرش کنارم روی تخت نشست و ملافه را در دست گرفت:
-آره

romangram.com | @romangram_com