#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_297
-راست میگی، حوادث دست من نیست، اما میتونم کاری کنم که آزارش کمترین حد باشه.
سکوت کردم و نگاهم را از چشمهایش گرفتم. برق چشمهایش بیقرارم میکرد. دستش را لبه تخت گذاشت :
- دلم برات تنگ شده بود خانم. نمی خوای نگاهم کنی.
-برا همین زود اومدید ملاقات؟
لب گزیدم و مصرانه نگاه از او گرفتم. آرام خندید:
-گله گی هات به سرم خانم.
لحنش باز جدی شد:
-چند روزه دارم با برادرت بحث میکنم. نمی ذاشت بیام دیدنت. میگفت از نظر روحی به هم ریخته ای و اذیت میشی. من اذیتت میکنم؟
چه داشتم بگویم . حق با آرش بود. اذیت میشدم ولی نه به خاطر خود هادی. به دلیل خانواده اش. هنوز حرفهای علی آقا در سرم تکرار میشد. هنوز نفهمیده بودم چرا مرا به آن باغ برده بود. هنوز نفهمیده بودم چه میخواست ترک هادی یا حمایتش.
-سکوتت رو پای چی بذارم؟ تاییدت؟
نگاهش کردم.
-من حالم خوب نیست. ذهنم..کار نمیکنه.
لبخندی پر مهر مهمانم کردو کمی شیطنت چاشنی کلامش کرد:
-من برای همین اینجام دیگه. دلم میخواد حالت زود خوب بشه.
به اعتماد به نفسش خندیدم.
-با دیدن شما خوب بشم؟
ابروهایش را بالا داد:
romangram.com | @romangram_com