#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_293
-حق مامان نبود که بهش بگن نامادری. این همه سال...کم برات نذاشت.....حتی نذاشت ما بفهمیم.....عقده هاشو سر تو خالی نکرد...بابا به حقش خیلی ظلم کرد...خیلی
آرش تنها کسی بود که همه چیز را در مورد ان روز نحس می دانست. بعد ازتشنج و به هوش آمدنم و بعد از آنکه همه آن مصیبت را به خاطر آوردم، فقط آغوش او بود که آرامم کرد . آغوش او بود که مرا واداشت تا بگویم هرچه را شنیده بودم . نیاز داشتم تکذیب بشنوم ، ولی تایید شنیدم. این همان رازی بود که چندین سال پیش بر او فاش شده بود. اینکه بابا سالها پیش ، به دلیل اینکه مامان از زن صیغه اش باخبر شده بود، او را که در ماه آخر بارداریش بوده به شدت کتک میزند ، طوریکه منجر به مرگ جنین شده و رحمش توانایی باروریش را از دست میدهد. برای خواباندن صدای اعتراض مادرم به او قول میدهد که وقتی زن دومش وضع حمل کرد، طلاقش بدهد. زنی که آرش میگفت عشق واقعی بابا بوده است . زنی که درست یک هفته بعد ، موقع وضع حمل، از بین میرود و فقط از او یک بچه باقی میماند. من!
مامان به شرط اینکه نامش در شناسنامه ام جا بگیرد ، حاضر به پذیرش من میشود. تا جایگزینی شوم برای روح زخم خورده اش. جایگزینی برای نوزاد از دست رفته اش. تمام زندگیم چون تراژدی دردناکی پیش چشمم زنده شده بود. این همه سال خار چشمهای مادرم بودم .آینه دق که میگفتند من بودم ، ولی هیچگاه حس نکردم مادرم نیست. حتی تمام تفاوتهایی که میگذاشت، آنقدر نبود که لایق کلمه زشت نامادری باشد. او از هر مادری، مادرتر بود. شاید گاهی حس میکردم در چشمهایش نسبت به من خشم موج میزند . شاید زمانهایی بود که بی دلیل از من رو میگرداند ولی در حس مادریش من همانقدر سهم داشتم که آرش و فرنگ سهم داشتند. خودم را که جای او میگذارم ، تنم می لرزد. تمام این چند روز بارها به خودم اعتراف کردم که حتی یک روز هم طاقت نگه داشتن بچه ی زنی که آرامش زندگیم را ربوده و قلب شوهرم را به تسخیر گرفته باشد ، ندارم . بغضم باز میشود و گریه ام به هق هق تبدیل میشود.
- کاش من به جای اون بچه مرده بودم. همه عمرم مامان زجر کشیده با دیدنم. حالا هم باعث به وجود آمدن این بلوا شده ام. هیچ وقت خودمو نمی بخشم.
محکم در آغوشم کشید.
-این حرف رو نزن ته تغاری. مامان دوستت داشت. اگه دوستت نداشت توی اون حال زنگ نمیزد اورژانس و بگه دخترم تشنج کرده...برای شوهرش زنگ نزد هما...برای تو زنگ زد.
صورتم را به سینه اش فشردم . چه خوب که او بود. چه خوب که خدا برایمان آرش را گذاشته بود. اما همه اینها از بار عذاب روحیم کم نمیکرد . این ده روز برایم زجر آور گذشته است. نمی دانم بعد از بیهوش شدنم چه بر بابا و مامان گذشته بود . میگویند باز تشنج کرده بودم. چیزی که در این ده روز یک بار دیگر هم رخ داده بود. درست وقتی که زیر سیمهای لعنتی بودم و به من خبر دادند مامان، دچار مرگ مغزی شده است. آن هم برای اینکه واکنش مغز لعنتیم را بررسی کنند!! مامان حتی اینجا هم به داد من رسیده بود و دکترها با خوشحالی و با قاطعیت اعلام کرده بودند که تشنج من مغزی نیست و ریشه در روان دارد. آرش سکوت آزاردهنده را شکست:
-هما دیگه بریدم...تو رو خدا تو دیگه پاشو. بذار نگران تو نباشم. یک پام اینجاست. یک پام توی آی سیو پیش آقاجون و مامانه. یک پامم توی کلانتری و دادگاه به خاطر فرنگ. هما تو پاشو...حداقل بذار خیالم از تو راحت بشه
نگاهم را به چشمهایش دوختم دوست داشتم بار روی شانه هایش را کم کنم. هرچند از ته دل میخواستم اینجا و این تخت آخر دنیا باشدو هرگز به دنیای واقعی پا نگذارم:
-دکتر نگفته کی مرخصم میکنند؟
سرم را بلند کرد :
-همش نگران این بود که گریه نمیکنی. داد نمیزنی..حالا که احساست داره برمیگرده، نمیدونم چقدر نگه ت میدارن..دکترت میگه وضعت ثابت نشده...زندگی ما هم که به هم ریخته...بچاره میترسه باز تشنج کنی.
پوزخندی روی لبم شکل گرفت:
-به دکتر گو من بادمجون بمم، آفت ندارم. مرخصم کنه.
ناراحت نگاهش را به من دوخت و سرش را به تاسف تکان داد. با فکر به این روزها میفهمم که همیشه از بد، بدتر هم هست. تمام غمهایم بغض شده و میخواهد خفه ام کند. چهار روز قبل که بالاخره دکتر اجازه داد با برادرم تنها باشم، برایش همه چیز را گفتم. حتی رفتنم به آن باغ کذایی را و او بود که با اجازه دکترم ، آرام آرام برایم تعریف کرد چه شده است . اینکه مامان به اورژانس زنگ میزند و کمک میخواهد. آن هم برای من! بعد هم قرصهایش را چندتایی میخورد. به چه دلیل خدا میداند. اینکه قصد خودکشی داشته و یا فقط میخواسته بار شدید روحیش را کم کند را کسی نمیداند. اورژانس که به پشت در خانه می رسد متوجه میشود که در خانه بسته است. با جمع شدن همسایه ها و شنیدن حرفهایشان ، پلیس و آتش نشانی هم خبر میشوند. همان موقع آرش را هم خبر میکنند و آنجا با سه تن نیمه جان مواجه میشوند. منی که تشنج کرده بودم ، بابایی که از شدت خونریزی بیهوش شده بود و مادری که در اثر خوردن قرصها به اغما رفته بود .
بعد از آن روز فاجعه سلسله وار پیش رفته بود. ضربه مامان پهلوی بابا را شکافته بود. و منجر شده بود که او یکی از کلیه هایش را از دست بدهد . شدت خونریزی و دیر رسیدن اورژانس، منجر به کمای سه روزه ی او شده بود. مامان هم که بعد از خوردن قرصها ، چندین روز در اغمای عمیق مانده بود و بعد دچار مرگ مغزی شده بود. از فکر به مامان دوباره اشک راهش را به صورتم باز کرد. مامان!! هیچ وقت او را نشناختم . روح بزرگش را، مهربانی اش را، همیشه در نظرم زنی ترسو و ضعیف بود ، ولی حالا میفهمم که چقدر بزرگ و با گذشت بوده است. خودم را از آرش جدا کردم و اشکهایم را از صورتم پا ک کردم. آرش آنقدر غم داشت که نباید بار اضافه میشدم. از همان لحظه که بغضش شکست تصمیم گرفتم از این تخت جدا شو. بعدا هم وقت برای رها کردن این دنیای لعنتی بود . فکر ارش و زندگی اش باعث شد خیلی ناگهانی سوالی که به ذهنم آمده بود را مطرح کنم:
-آرش حال زنت چطوره؟ ماهان...فینقیلیت چطورند؟
romangram.com | @romangram_com