#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_288
-اما...به درخواست من اینکارا رو نکرده که به درخواست من ولشون کنه. من فکر میکنم آرامش وقتی به شما برمیگرده که پسرتون به خواسته معقولش برسه. نه اینکه به خاطر دیگری پا روی دلش بذاره. ببخشید عمو که اینو میگم ، آقا هادی اونقدر بزرگ شده که تصمیم بگیره. من دلم نمی خواد، شما یا فاطمه خانم رو اذیت کنه ولی ترجیح میدم به تصمیمش احترام بذارم و بهش اعتماد کنم. شاید وقتشه شما هم به پسرتون اعتماد کنید و برای خواسته اش احترام قایل بشید.
-یعنی این کار رو نمیکنی؟ حرف آخرته؟
با غم بلند شدم. انگار علی آقا آمده بود تا مرا از هم بپاشاند. آن از مسئله باغ و این هم از هادی . به سمت خروجی باغ چرخیدم
-من نمیخوام هادی رهات کنه دخترم. اگه تا همین دیشب میخواستم حالا دیگه نمیخوام. پدرت حق داره. تو برعکس چیزی که نشون میدی آدم ضعیفی نیستی. تنها میخوام از روش اشتباهش دست برداره همین! هما جان با تنها گذاشتن من پیرمرد و ترک کردن خونه کارا درست نمیشه.
با تعجب به علی آقا نگاه کردم. هادی خانه را ترک کرده بود؟
-اما به من گفت بعدا که کاراش درست شد برمیگرده پیش شما. قرار نبود که دیگه مثل بچه ها از خونه قهر کنه! اصلا بابام هیچ، منم اگه بفهمم خانواده اش پشتش نیستند نگاهشم نمیکنم! هادی هر چقدرم عزیز باشه ، اگه نتونه خانواده اش رو راضی کنه یعنی ضعیفه. من مردی که نتونه بین خانواده اش و همسرش تعادل برقرار کنه نمیخوام.
لبخند بزرگ روی لبهای علی آقا ، نشانم داد که باز زیاد حرف زده ام.
-دیدی حق با من بود؟!
خجالت زده لب گزیدم.
-بریم دخترم که با وجود تو ، خیال من از هادی راحت شد. خوشحالم که پسرم دست روی تو گذاشته. کسی که هم عاقله و حامی و هم دوستش داره . حالا دیگه میدونم تو از پس پدرت هم برمیای و پسرم تنها نیست.
علی آقا نگاهی به باغ انداخت و آه کشید
-چی شده علی آقا چرا باهام درست حرف نمیزنید؟ قضیه این باغ چیه؟
-من برای بابات نگرانم . ما یک عمر دوست بودیم. به برادرت گفتم ولی انقدر درگیر خواهرته که حواسش از پدرت پرت شده. میدونم از دست تو کاری ساخته نیست و اشتباه میکنم که در جریانت میذارم ولی به گوشم رسوندن که خواستگار قبلیت ، اقوام زن بابات بوده. یک پای قضیه تویی و من برای تو هم نگرانم. همسر بابات آدمای خوبی اطرافش نیستند دخترم. این خونه باغ به آدم خوبی واگذار نشده. من رو تهدید کردن که ملکم رو بفروشم. منتها ملک انتقالیه و فقط نصف کاراش برای انتقال به هادی طی شده و تا سند درست نشه نمیشه فروختش . وگرنه پدرت رو درگیر نمیکردم. مال دنیا ارزش اذیت کردن خودت و دیگران رو نداره.
سرم گیج میرفت. حرفهای آرش در گوشم تکرار میشد" خواهرزاده اش انگار توی کار قاچاق قطعه اس" قلبم تند تند میکوبید. اگر خود سایه هم بی تقصیر باشد ، خدا به داد پدرم برسد با رد کردن آدمی مثل خواهرزاده سایه. انگار این جواب نه ی خواستگاری قرار بود ماجرا درست کند. به همراه علی آقا از باغ خارج شدم. در حالیکه تمام ذهنم مشغول حرفهای او بود. مشغول سایه و اطرافیانش. مشغول پدرم و بدتر از آن سرمایه ای از آن من بود و علتش را نمی دانستم.
در حال کلید انداختن بودم که صدای فریاد مامان گوشم را آزرد. با ترس و سریع در را باز کردم.
-چی از جونم میخوای؟ چرا نمیری همون قبرستونی که تا حالا بودی!
romangram.com | @romangram_com