#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_279

-ماسیس چطوری مرد؟
-مثل پدرش جونشو توی مبارزه گذاشت. توی درگیری های سال 56 شهید شد.
قلبم از درد فشرده شد. چقدر برای سدا سخت بوده است. حالا میفهمیدم چرا لئون را مقصر می دانست. پسری که تابع پدر شد. من هم با الهام موافق بودم. قطعا تاثیر سدا بیشتر از پدر مرده اش بوده است. مادری که برای فرزند از پدر الگو ساخته بود. مادری که خودش نیز، مبارزی گمنام در مسیر زندگی بود. اما اینکه پسرش نیز کشته ی مبارزات سیاسی شود ، درد داشت. پدر و پسر هر دو برای آرمانهایشان کشته شده بودند و او تنها مانده بود.
الهام وسایل سالاد را به دستم داد و از فکر بیرونم آورد:
-من عادت دارم از مهمونام کار بکشم تا مزه غذا رو بهتر بفهمن.
با لبخند نگاهش کردم. استاد عوض کردن بحث بود . دلم میخواست حال و هوای سدا را عوض کنم. لبخندی روی لبم نشست و هوس شیطنت در سرم افتاد . خوبی کار کردن در قنادی این بود که همه با هم صمیمی بودیم. حرمتها حفظ میشد ، ولی این اجازه را داشتیم تا کمی سر به سر بزگترها بگذاریم.
-خاله جان سدا؟!
سدا به سمتم برگشت. چشمهایش سرخ بود.
-جانم.
-جونتون سلامت. یک سوال بپرسم؟
-بپرس دخترم.
-این ابراهیم خان به عشقش رسید؟
سدا لبخندی به رویم پاشید:
-معلومه که رسید!
-واقعا؟ یعنی الان شوهر بشری خانمه؟
سدا لبخند غمگینی زد:
-بود. سه سال پیش در اثر بیماری فوت کرد.

romangram.com | @romangram_com