#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_277

سدا لبخند غمگینی زد.
-حرف دوست داشتن نبود هما جان. عشق ما به هم ، با ازدواجمون ریشه دووند و درخت قطوری شد، ولی...اونی که لئون رو اذیت میکرد دور شدن از اهدافش بود.
اخمهای سدا در هم رفت و به نقطه ای از دیوار ذل زد:
-همه میگن بچه مردها رو پا بند میکنه. ولی همیشه اینطور نیست. بچه ای که قرار بود میخ زندگی ما رو محکم کنه، شد اهرم فشار برای حرکت دادن قطار افکار پدرش! اون میخواست پسرش توی هوایی با آزادی بیشتر نفس بکشه. از نظر اون زندگی ما مطلوب نبود. از وضع کشور می نالید. کم کم دوباره مبارزاتش شروع شد و من با چشم دیدم که پدرم از چی می ترسید.
اولین باری که فهمیدم پدر بچه ام تو چه راهی پا گذاشته و معنی مبارزه سیاسی رو فهمیدم ، وقتی بود که با تنی زخمی وارد خونه امون شد. هنوزم با یادآوریش قلبم آتیش میگیره. لباسش غرق خون بود. تیر خورده بود و من هیچ کاری از دستم برنمیومد. تنها جایی که بلد بودم داروخونه نزدیک خونه پدرم بود. لئون نمیذاشت دکتر خبر کنم. از گرفتاریش می ترسید. تب داشت. تمام بدنش از تب میسوخت و هذیان افتاده بود. بدون اطلاع اون، ماسیس رو بغل زدم و به سرعت و با چشمهای اشکی خودمو به داروخونه رسوندم.
لبهای سدا کش آمد و طرح لبخندی روی لبهایش پدیدار شد:
-یادمه هوا تاریک شده بود. در داروخونه بسته بود. از ترس و نارحتی داشتم بیهوش میشدم. مشتهامو محکم به در داروخونه می کوبیدم. شنیده بودم دکتر به همراه خواهرش بالای دارخونه میشینه. طولی نکشید که دکتر سراسیمه در رو باز کرد. با دیدن ماسیس فکر کرد بچه مشکل داره. از بغلم گرفتش...طول کشید تا خودمو جمع و جور کنم...بعد از پیدا کردن خودم نمی دونستم چطور مشکلمو به زبون بیارم.
دکتر که تعللم رو دید خواهرش رو صدا زد. دختری یکی دو سال جوون تر از خودم.
-بشری؟
سدا با لبخند به من نگریست.
-این برادر و خواهر نوید بخش آرامش توی زندگی من شدند. یار و یاور روزهای سختی...
سدا لب گزید.
-اون شب با ترس به بشری از حال خراب شوهرم گفتم. اونم به برادرش منتقل کرد. بعد در میان ناباوریم ، بشیر ، وسایلش رو برداشت. یکسری دارو و وسایل و به دنبالم اومد. زخم لئون رو شستشو داد، تیر رو خارج کرد و روش ضماد زد و بعد پانسمانش کرد. بعد از اون روز دوستی بشیر و لئون و من و بشری شکل گرفت. شاید خدا میخواست توی سختی اون سالها من تنها نمونم.
بشیر هم مثل لئون سرش پر باد بود . با این تفاوت که دیدگاههای مبارزاتیشون با هم فرق داشت. لئون به خاطر تحصیلاتش خواهان حکومت سوسیالیستی* بود و بشیر طرفدار دموکراسی**. چه شبها و روزهایی که این دو با هم بحث داشتند. کم کم جبهه مبارزاتیشون یکی شد. کلا توی ایران جو مبارزاتی بعد از جنگ جهانی ، شدید شد. گروهها با همه اختلافات نظرشون توی اهداف مشترک به هم کمک میکردند. هدف نهایی با هم فرق داشت ولی اولین قدمشون یکی بود. سرنگونی حکومت وقت. یکی فقط میخواست نحوه انتخاب نخست وزیر عوض بشه و دیکری از پایه با نظام مشکل داشت.
لئون فراری شده بود. هر روز توی خونه ما می ریختند و به دنبالش میگشتند. ترس و نبود امنیت منو وادار کرد به خونه پدریم پناه ببرم. توی شهر معروف شده بود که اولین مبارز شوهر منه. این بود که تا اتفاقی میوفتاد تیرها به سمت اون هدف گرفته میشد. تمام این تعقیب و گریزها، سختی ها و آزارها ، دو تا فایده داشت اولیش قوی تر شدن دوستی من و بشری بود و دومیش باز شدن پای ابراهیم خان مشیری ، به زندگی بشری . مردی که نظامی بود و اگه نبود ، چه بسا زندگی برای ما بدتر از این میشد. مردی که عاشق شد و نذاشت زندگی عشقش از هم بپاشه. که اگه نبود ، بشری و بشیر هر دو اعدام میشدند.
اشکی از گوشه چشم سدا چکید.
-اون روزا فکر میکردم سخت ترین روزهای عمرم رو میگذرونم. یک زن خیلی جوون با یک بچه یچهار پنج ساله که جایی رو نداشت تا بمونه. خونه ی پدری شده بود محل عذاب. پدرم به خاطر مشکلات من بیمار شده بود. تنها خواهرم ازدواجش در معرض خطر بود و من هیچ کاری از دستم برنمیومد. از اول نباید میذاشتم بره. نتونستم جلوی کاراش رو بگیرم. دوستش داشتم و با همه کارهاش و مشکلات می دونستم اگه به عقب برگردم...بازم انتخابش میکنم. ...اما...آخرش یک روز...خبر آوردند که ...همه چیز تموم شده...توی یک درگیری...مرد من..پدر بچه ام ...کشته شده بود. تازه اون روز فهمیدم مشکلاتم داره شروع میشه.

romangram.com | @romangram_com