#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_269
-خدا به دادت برسه...از فردا با غذا بیچاره ات میکنه.
لبخندی روی لبم نقش بست. هدیه اولین لقمه را گرفت و در دهانم گذاشت. خجالت زده عقب کشیدم. اما از رو نرفت:
-دستات کثیفه. من همین حالا شستم. ناز نکن دیگه. بخور تا زود تموم بشه.
-خودتم بخور.
چشمکی زد و لقمه ای در دهان گذاشت.
-به من جگر تعارف نکن. همه اشو میخورما.
خندیدم و نوش جانی گفتم. با شوخی جگرها را به خوردم داد. آخرین لقمه را در دهانش گذاشت که در باز شد و مائده با ظرف غذا وارد شد. چشمهایش را برای خواهرش درشت کرد:
-چشمم روشن منو دک کردی بشینی جگر بخوری؟
هدیه خندید و ابرو بالا انداخت. فاطمه خانم هم داخل اتاق شد و هر سه شروع به خوردن غذاهایشان کردند. دلم مثل سیر و سرکه میجوشید . فرنگ وقت زیادی نداشت و من چیزی از برنامه امروز نمی دانستم. صدای تلفن هدیه بلند شد:
-جانم داداش؟ باشه ...باشه ما هم تا ده دقیقه دیگه میایم بالا.
گوشیش را خاموش کرد:
-عاقد اومده. زود باشید منتظر ما هستند.
بقیه غذاها را جمع کردند. فاطمه خانم جلو آمد و بسته را بازکرد. پیراهن نباتی رنگ ساده و زیبایی را از آن خارج کرد.
-شگون داره لباس نو و روشن بپوشی دخترم.
-منم همینو میگم ولی کسی گوش نمیده. میگم من از اول بزرگ بودما. کو گوش شنوا.
الهام لبخند بیرنگی زد و سری به تاسف تکان داد.
romangram.com | @romangram_com