#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_247

-بگو دخترم.
لب گزیدم. دلم میخواست برای یک بار هم شده با کسی صادق باشم. نمی دانم چرا...فقط خدا می دانست که این مرد بر خلاف پدرم و حتی پسرش در من همیشه آرامش ایجاد میکرد.
-من..بعد از اون ماجرا که پیش اومد...همون که...برای بابام سوء تفاهم بود...به اصرار بابام به آقا هادی جواب مثبت دادم...یعنی بابام ..اصلا نظر منو نپرسید...خودش جوابتون رو داده بود.
علی آقا نفس عمیقی کشید . دیدم که دستهایش مشت شد . نگاه دقیق و سکوتش ،کلافه ام کرده بود. خیلی سعی داشتم که گریه نکنم اما قطره ای اشک که از گوشه چشمم چکید ، فهمیدم که در این راه ناتوان بوده ام. نگاه بارانیم را از چشمهایش دزدیم تا بتوانم از احساسم به او بگویم. از اینکه هادی با تمام کارهایش. با تمام غدبازی ها و عاشقانه هایش فکر شب و روزم شده است. اینکه دارم به مردی مثل پسر او وابسته و شاید دلبسته میشوم.
-اما...بعدش...احساسم ...داره تغییر میکنه...بخدا خودمم نمیدونم حس و حالم چطوریه عمو . دلم میخواد بهتون بگم پسرتون تنها نیست ولی...شما بابام رو میشناسید...من در برابرش خیلی ناتوانم. اگه راضی نشه، من هیچ کاری ازم بر نمیاد. دلم نمیخواد پشت هادی رو خالی کنم و از طرفی دلمم نمیخواد به خاطر من آسیب ببینه و خانواده اش رو از دست بده. دلم نمیخواد یک عمر نفرین و ناله مادرش پشتمون باشه . از طرف دیگه دلم نمیخواد تو زرد از آب دربیاد و به حرفاش عمل نکنه. دلم میخواد قوی باشه و برای خواسته اش بجنگه. دلم میخواد حرفاش و دوست داشتناش رو باور کنم. دلم میخواد باور کنه که منم اگه حرفی میزنم سرش میمونم.
سکوت بدی حاکم شد. نگاهم را بالا آوردم و به مرد روبرویم چشم دوختم که با جدیت نگاهم میکرد.
-میخوای من تکلیف احساست رو روشن کنم؟
با خجالت به او نگریستم:
-خوشحالم که تو هم به پسرم علاقه داری. آوردمت اینجا تا همینو بشنوم. کابوس این روزهام هادی شده. سرنوشتش . غصه اش داره از پا میندازتم. اینکه داره برای دختری میجنگه که دوستش نداره . ولی خیالم رو راحت کردی. تک تک کلماتت بوی محبت میده و به من این امید رو میده که کمکم کنی.
با خجالت سر به زیر انداختم. احساساتم سر به طغیان گذاشته بود. شاید من اولین دختری بودم که احساسش را پیش پدر خواستگارش نمایان میکرد. اما این حرفها آرامش را به دل خودم نیز سرایت کرده بود. اینکه فهمیدم دلم میخواهد محبت هادی را داشته باشم. برای یک بار هم شده ، کسی و چیزی را برای خودم میخواستم و آن کس و آن چیز، هادی و علاقه اش بود.
-چطوری کمکتون کنم که کسی آسیب نبینه؟!
-رهاش کن!
قلبم از غم فشرده شد. نگاه بهت زده ام را بالا آوردم. اگر واقعا ایمان داشت که پسرش را دوست دارم چرا چنین چیزی میخواست؟ یعنی او هم به رام شدن پدرم ایمان نداشت یا مسئله چیز دیگری بود؟
-بهش بگو اگه به کاراش ادامه بده روی تو حساب نکنه. بذار آرامش به ما برگرده. خودت گفتی نمیخوای باعث آزار خانواده اش بشی.
-اما...به درخواست من اینکارا رو نکرده که به درخواست من ولشون کنه. من فکر میکنم آرامش وقتی به شما برمیگرده که پسرتون به خواسته معقولش برسه. نه اینکه به خاطر دیگری پا روی دلش بذاره. ببخشید عمو که اینو میگم ، آقا هادی اونقدر بزرگ شده که تصمیم بگیره. من دلم نمی خواد، شما یا فاطمه خانم رو اذیت کنه ولی ترجیح میدم به تصمیمش احترام بذارم و بهش اعتماد کنم. شاید وقتشه شما هم به پسرتون اعتماد کنید و برای خواسته اش احترام قایل بشید.
-یعنی این کار رو نمیکنی؟ حرف آخرته؟
با غم بلند شدم. انگار علی آقا آمده بود تا مرا از هم بپاشاند. آن از مسئله باغ و این هم از هادی . به سمت خروجی باغ چرخیدم

romangram.com | @romangram_com