#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_234

روی راحتی نشستم و به الهام که با وسواس وسایلش را آماده میکرد نگریستم. خیلی دوست داشتم بدانم قبلا الهام چگونه زنی بوده است. آیا تمام این سخت شدنهایش ناشی از تنهایی است؟ اصلا چرا هیچ گاه ازدواج نکرده. چرا همیشه نگاهش سرد و یخ زده است. به یاد داستانش با کارن که می افتم قلبم از ناراحتی تیر میکشد. شاید اگر از اینجا دور میشد، راحت تر میتوانست زندگی اش را عوض کند. افکارم را صدای زنگ خانه به ریخت. الهام برای باز کردن در رفت و طولی نکشید که سدا به همراهش وارد خانه شد. کنارش رفتم و به آغوشم کشید.
-چطوری عزیزم؟
-خیلی خوبم.
نگاهی راضی به من انداخت.
-با اینکه هنوز تپل نشدی ولی خوشحالم روحیه ات خوبه.
به سمت الهام چرخید:
-این بمب انرژی کجا رفت؟ انتظار نداشتم نباشه.
-رفت دنبال نامزدش. کم حرصم میده، فرستادیدش دنبال من چکار؟
سدا خندید.
-همین پسر از پس شما دو تا برمیاد. زبون من و بشری که مو در آورد.
الهام اخم کرد:
-هم اون و هم شما خیالات برتون داشته.
سدا نگاهی به من انداخت و ناراحت نشست.
-تا کی میخوای اینطوری زندگی کنی الهام؟ من هر روز با دیدن تو دارم زجر میکشم و خودمو لعنت میکنم.
الهام کنار سدا نشست و دستش را فشرد:
-من زندگیم خوبه. چرا خودتو زجر میدی ؟ به من فکر نکن. به فکر مهمونت باش.
سدا با لبخند به من که ناظر حرفهایشان بودم نگریست:

romangram.com | @romangram_com