#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_198

نفس عمیقی کشیدم. حالا دغده دیگری هم داشتم . برای اولین بار نگران این بودم که سایه را این اطراف ببینم. زنی که اسمش هم آشوب به جانم میزد. نگرانیم از روبرو شدن با همکاران سابقم یکطرف و ترس از دیده شدن با هادی یکطرف. خدا لعنت کند کسی را که اینگونه مرا در این احساسات ناهنجار انداخته بود.
-مشکلی هست؟
-نگرانم...یعنی می ترسم.
فکر کنم باز هم نگرانیم را به خودش ربط داد که ابرو در هم کشید. کاش میتوانستم به او بگویم ، می ترسم زن بابایم مرا با تو ببیند. شاید هم بهتر بود به او میگفتم؟
-بیا بریم خانم. نمیتونی از زیرش در بری
آب دهانم را محکم فرو دادم و به همراهش پیاده شدم. شاید بهتر بود سریعتر به قنادی برویم. کنارم ایستاد و با هم به سمت قنادی راه افتادیم. چقدر دلم میخواست باز هم از در کارکنان وارد میشدم. بغض عجیبی بر گلویم فشار می آورد. در را باز کرد و زنگوله بالای در به صدا در آمد. قنادی نیمه خلوت بود . سر فروشنده ها به سمتمان چرخید. هر سه متعجب ، به من نگریستند و بعد با لبخند برایم سر تکان دادند و سلام کردند. توجه مشتریها به من جلب شد. کمی در خودم جمع شدم و جوابشان را دادم. متوجه تمرکز نگاهشان روی هادی بودم.
آقای کافیان صندوق را ترک کرد و نزدیکم آمد. چقدر خوب بود که هیچ کدام از آنها ، آن موقعی که دعوا شد نبودند. هرچند ، به قطع ماجرا را شنیده بودند.
-سلام خانم شیردل خوبید؟
-سلام ممنون شما خوبید؟ سمیه جان خوبه؟
-ممنون . اینطرفا؟ حتما اومدید خاله رو ببینید بذارید صداش بزنم.
- نه؛نه...یعنی اومدم...فقط ..فقط اومدم شیرینی بگیرم.
ابروهایش بالا پرید. انگار انتظارش را نداشت. اما من واقعا توان روبرو شدن با سدا و سایر بچه ها را نداشتم.
-که اینطور. بفرمایید در خدمتم.
به سمت هادی چرخیدم و آرام پرسیدم چه شیرینی ای دوست دارد؟
-انتخاب با خودت. من همه شیرینی ای می خورم.
لب باز کردم که سفارشم را بدهم که کلام در دهانم ماسید:
-ببین کی اینجاست!

romangram.com | @romangram_com