#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_193
کمی از سرعتش کم کرد:
-میای جلو بشینی؟
-من پیاده بشم دیگه سوار نمیشم!
-میخوام باهات حرف بزنم. کلی به مامانت خواهش کردم تا اجازه داد.
پس راز مشکوک شدنش در این بود!
-یعنی دندون الکی بود؟
-نه...دوستم دیروز بهم زنگ زد. خب...نمیدونه که بین ما مشکل پیش اومده...میخواست من خبرت کنم... کلی معذرت خواهی کرد برای دیر شدن و گفت امروز بریم درمانگاه.
-چرا بهشون واقعیت رو نگفتید؟
-چون از نظر من هنوزم نامزدیم!
-چه جالب! پس نظر من چی؟
-میشه بیای جلو؟ دوست که نداری تصادف کنیم.
آهی از سر افسوس کشیدم و موافقت کردم. با اینکه او در این ماجرا کمترین تقصیر را داشت و شنیده بودم که چند باری هم در خانه آمده ، ولی از او بیشتر از همه دلگیر بودم . خودم هم در تعجب بودم که چرا ماشین را بر سرش خراب نمیکنم؟! چرا هرچه بد و بیراه بلدم نثارش نمیکنم؟! حتی گوشه ای از دلم ناباورانه از این دیدار شاد بود. ناراحت پیاده شدم و خودم را نیشگون گرفتم تا دیگر از این غلطها نکنم. امروز باید پرونده هادی را برای همیشه می بستم. همیشه. بغض به گلویم چنگ انداخت . در صندلی که جا گرفتم ، طلبکارانه به سمتش چرخیدم:
-خب! چی مونده برای گفتن و شنیدن؟! میخواید بگید تلاش کردید و نشد؟ خونواده اتون کسر شانشون شد که عروسشون پشت سرش حرف باشه؟
-مشکل این نیست . توی خانواده من، حتی بابام که شدیدا مخالف این وصلت شده، هیچکس تو رو مقصر نمیدونه. هیچ کس به پاکیت شک نداره. درسته گفته های عمه خانم، همه چیزو بهم ریخت...ولی از اون جهتی نبود که تو فکر توئه.... در ضمن ایشون با همه بزرگتریش اونقدری نفوذ نداره که وصلت به هم بزنه!
بغض کرده غریدم:
-پس مشکل چیه؟ منم؟ خانواده امه؟ چیه؟! اونی که پس کشید شما بودید.
-پدرامون دعواشون شده.
romangram.com | @romangram_com