#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_185
چشمهای پر از اشکم را به او دوختم . قلبم هزار پاره شده بود. از دوست داشتن ها خاطره خوبی نداشتم. صدایش استیصال داشت:
-یعنی من حق یک مهلت چند روزه ندارم؟
می دانستم نتیجه این مهلت فقط خرد شدن مجدد من است . به آرامی زمزمه کردم:
-فقط دو روز.
این را گفتم و به سمت خانه دویدم. در خانه را که باز کردم مامان با حالی پریشان روی پله ها نشسته بود . با صدای یا خدایش تازه یادم به وضع ظاهرم افتاد. خودش را به سرعت به من رساند.
-چی..چی شده؟ چی شده هما؟ یا خدا؟ این چه بلاییه سرت اومده..هما..د حرف بزن دختر.
خودم را در آغوشش انداختم. و گذاشتم در آغوش مادرم ارا بگیرم
****
دو هفته گذشته بود، دو هفته از مهلت دو روزه هادی گذشته بود و من روز به روز بیشتر به این نتیجه می رسم که خوشبختی کیلومترها از من فاصله دارد. سه روز بعد از روزی که هادی به سراغم آمد، مادرش به خانه مان آمد. فاطمه خانم با چشمهای پر اشکش مرا در آغوش کشید . می دانستم که محبتهایش بوی جدایی می دهد. همانطور که مرا در آغوش داشت کنار گوشم زمزمه کرد: منو ببخش دخترم. منو ببخش که هیچ کاری نمی تونم بکنم.
عمه خانم مخالف این وصلت بود. از نظر او دختری که آبرویش لکه دار شده بود فرقی با دختری که دامانش لکه دار شده بود نداشت. اینچنین دختری برای نوه برادرش کم بود. فاطمه خانم آنقدر گریه کرد که دلم را ریش نمود. با غم به سراغ حلقه و گوشی همراهم رفتم. ریستش کردم و سیمکارتش را در آوردم و شکستم . دلم نمیخواست مثل شبهای قبل هادی با حرفا و عاشقانه هایش بی قرار و بی تابم کند. دلم نمیخواست به هیچ دل ببندم. قلبم ازشدت غم درد میکرد. از اتاق بیرون آمدم و آنها را به دست فاطمه خانم دادم.
چهره فاطمه خانم در هم فرو رفت. آنها را نپذیرفت . میگفت بعد از ماههای گناه ، باز میگردند. میگفت من هنوز نامزد پسرش هستم . میخواستند وقتی همه چیز آرام شد باز گردند. گفت حال هادی اش خوب نیست. گفت در حال جدال با پدرش و خانواده اوست می گفت از او هم کاری برنمی آید. از من خواست صبر کنم و منتظر بمانم تا همه چیز آرام شود ولی احساسم به من میگفت که بازگشتی وجود ندارد. و وقتی درست یک هفته بعد، مامان از همسایه شنید "دخترت بچه اش را سقط کرد؟ دانستم پدرم با دست خودش از هستی ساقطم کرده و فاتحه آبرویم خوانده است. فردای آن روز مادرم، شاهد مرگ روحم بود آن هم وقتی پدرم بار دیگر به گناه نکرده ، مرا میهمان کمربندش کرد. چرا که پدر هادی، به مغازه اش رفته بود و خواهان تمام شدن همه چیز شده بود. چون مرده ای متحرک گوشه خانه افتاده بودم. شمارش اینکه چندبار هادی به سراغم آمد و با اهانت آرش و پدرم رانده شد را نمی دانم.
باقی مانده غرور و تمام روح و روانم، چند روز بعد از ان از بین رفت. درست دو شب قبل از آغاز محرم ، مردی به همراه بابا به خانه آمد . مردی که با شنیدن علت همراهیش با پدرم ، تشنج * کنم. پدرم برای باز پس گرفتن آبروی دخترش ، دوستش را پیش کش کرده بود. مردی که همسرش سرطان داشت و روزهای واپسین عمرش را میگذراند و از او سه فرزند داشت که بزرگترینشان دختری در سن و سال خودم بود. شاید اگر آن شب تشنج نکرده بودم، اکنون یوق بندگی او در گردنم افتاده بود. اما این تشنج عصبی علاوه بر ، بر هم خوردن آن مراسم لعنتی یک درد دیگر هم بر دردهایم اضافه کرد. دختر کوچک ایرج خان قصاب غشی است!
*تشنج به دو نوع تشنج صرعی و تشنج غیر صرعی تقسیم میشه . تشنج غیر صرعی خودش دو حالت داره : تشنج فیزیولوژیک و تشنج روانی که شایعتره
هر چه فکر میکردم بیشتر به پوچی می رسیدم. زندگیم حالت نرمالش را از دست داده بود. همیشه از یک جا نشستن و غرغر کردن و زمین و زمان را مقصر دانستن بدم می آمد. اما حالا هیچ انگیزه ای نداشتم . ماههای قبل و تلاشم برای تغییر کردن و تغییر دادن به نظرم مضحک بود. جنگیدن برای تغییر سرنوشتم مضحکتر...شاید من هم باید مثل فرنگ همان موقع بعد از دیپلم به اولین خواستگارم جواب مثبت می دادم. یادم که می افتد ، بعد از دبیرستان و نرفتن به دانشگاه ، چگونه با هزار ترفند در کلاسهای مورد علاقه ام شرکت کرده بودم تا چون آبی راکد ، گندیده نشوم، بغض میکنم .من همیشه چشمم را روی تمام تلخی ها بسته بودم و کسی که مرا از بیرون میدید دختری شاد و سرزنده میدید که هیچ غمی ندارد ، ولی این روزها ذیگر توان الکی شاد بودن هم نداشتم.
آن شب نحس که بابا بعد از مدتها مرا به آغوش کشید یادم هست. شب خواستگاری دوستش از من. بعد از تشنجی که خاطره ای از آن دز ذهنم نمانده در بیمارستان چشم باز کردم. بابا با دیدن چشمهای بازم نزدیکم شد و سرم را در آغوش کشید، خدا را شکر کرد و دیدم که برای اولین بار چشمانش پر از اشک شد . چقدر از پدرم دور شده بودم که به نظرم غریبه ای میماند تا پدرم. صبح روز بعد دکتر مغز و اعصابی به نزدم آمد و بعد از شنیدن ماجرای تشنج ، دیدن علایم و شنیدن اینکه مرتبه اولیست که دچار تشنج شده ام ، به سرعت دستور سی تی اسکن داد و بعد از رد هرگونه تومور در ناحیه سر و اطمینان یافتن از نبود هرگونه عفونت مغزی ، بعد از سه روز مرا به خانه فرستاد. دکتر بیشتر معتقد بود تشنج حالت روانی داشته است. به پدرم هشدار داد که اگر حدسش درست باشد احتمال بازگشت تشنج در موقع ناراحتی شدید روحی هست. میگفت کلا باید مراقبم باشند و در صورت تکرار تشنج حتما باز هم مراجعه کنند. دکتر میگفت امیدوار است که این تشنج یک مرتبه برای همیشه رخ داده باشد. هرچند احتمالش کم است.
romangram.com | @romangram_com