#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_176
مامان اخمهایش را در هم کرد .
-چکارت داره؟
شانه بالا انداختم.
-بهش بگو بیاد توی خونه.
داخل گوشی حرف مامان را تکرار کردم:
-اگه میشه بیرون ببینمت.
نگاهم روی مامان نشسته بود:
-چرا؟
-باید تنها باهات حرف بزنم. خواهش میکنم.
نفس کلافه ام را بیرون دادم. دلشوره امانم را بریده بود. به ناچار باشه ای گفتم و تلفن را قطع کردم. نگاه مامان هنوز روی من بود.
-میگه بیرون بیا.
اخمهایش در هم فرو رفت:
-برو ولی زود بیا. دم درم نمونید...بین همسایه ها خوبیت نداره. برید یک جای دیگه.
کمی مکث کرد و نگاه از من گرفت:
-یه وقت باهاش خونه اشون یا یک خونه دیگه نری...برید پارکی جایی..یک جای عمومی...خب؟
با استرس لب گزیدم. چشمی گفتم و داخل اتاقم رفتم. به سرعت لباس پوشیدم و از خانه بیرون آمدم . دلم گواهی خوبی نمیداد . به ماشینش که انتهای کوچه پارک شده بود نزدیک شدم. سرش را روی فرمان ماشین گذاشته بود. به پنجره ضربه زدم، سرش را بلند کرد و در ماشین را داخل برایم باز کرد. صورتش از به هم ریختگیش خبر میداد. آنقدر قلبم تند تند میزد که می ترسیدم سکته کنم. به سختی نشستم :
-سلام . طوری شده؟
romangram.com | @romangram_com