#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_168
نگاهم را از او گرفتم.
-باور کن از دندون کشیدن خاطره خوبی ندارم دفعه قبل نزدیک بود به خاطر بی احتیاطی دکتر بیناییم* رو از دست بدم.
ناباور نگاهش کردم. نگاهش دلخور بود:
-تزریقش رو نزدیک پایانه عصبی بینایی زده بود. الان دیگه حتی زیر دست بهترین جراحم ، می ترسم برم.
صدای دکتر صحبتش را برید:
-بیا بنشین تا دندونت رو بی حس کنم،دندون خانمت رو هم معاینه کنم
هادی به سمت دکتر چرخید:
-حرفشم نزن.
-قیافه ات رو دیدی؟ چقدر مسکن میخوای بریزی توی معده ات. یک بار، یکی ، یک غلطی کرد. مرد گنده بیا تا کار دست خودت ندادی. اگه منم قبول نداری، دکتر مومنی که استاد خودمم بوده ، هستش . همین الان بریم پیشش.
هادی عصبی نگاهش کرد. این مرد واقعا می ترسید؟ چطور متوجه پریدگی رنگش نشده بودم؟ چه نابخردانه یادگرفته بودم متهم کنم.
-اول خانمم
-نه! تازه گیرت آوردم. بدو بیا الان مریضام دندوناشون بی حس میشه! -باید خیلی قبل این کار رو میکردی، خودتم می دونی.
-برو بسم الله بگو و نترس . من اینجام.
هول لب گزیدم. نمی دانم چرا این بر زبانم آمد. فقط میدانم از شنیدن نجوای آرامم، سرش را به سمتم چرخاند و لبخند روی لبانش نشست:
-باور کن قصد نداشتم کلک بزنم. میدونستم با مادر و پدرت راحت تری..ولی خب...ببخشید.
دکتر-بیا روی یونیت بشین
-منم نباید ناراحت میشدم، ببخشید.
romangram.com | @romangram_com