#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_166

-باشه بریم.
-کجا اون وقت؟
شیطنت میکرد؟ خنده ام را قورت دادم:
-دندون پزشکی.
ای بابایی گفت و ماشین را روشن کرد و راه افتاد. ناراضی بود یا نبود؟ گاهی اخم میکرد. گاهی از درد چهره اش در هم میشد و گاهی نیم نگاهی به من میکرد و لبخند میزد . طولی نکشید که کنار مجتمع دندان پزشکی ایستاد. وارد پارکینگ اختصاصی کلینیک شد و به سمتم چرخید:
-بعد از دندون پزشکی ، بریم جایی که من گفتم خب؟
-باشه فقط تا قبل از ظهر، چون مامان نگرانم میشه.
-در ضمن اجازه اتون رو برای ناهار گرفتم خانم!
موافقت کردم و هر دو از ماشین پیاده شدیم. وارد آسانسور خالی شدیم . قلبم تند تند میزد. در آن فضای کوچک و آنقدر نزدیک و نگاههایی که بی تابم میکرد ، واقعا ایستادن سخت بود. بالاخره آسانسور در طبقه سوم ایستاد. در را باز کرد و منتظر ایستاد تا پیاده شوم. انگار می دانست کجا باید برود. به سمت منشی رفت:
-دکتر حکیم هستن؟
-بله . نوبت داشتید؟
نگاهی در سالن نیمه خلوت انداخت.
-نه. اگه میشه یک وقت برای ویزیت..
صدای مرد جوانی که از اتاق خارج شد صحبتهای هادی را قطع کرد:
-کلاس میذاری مهندس؟ نوبت میگیری!
هادی به سمتش چرخید و با رویی گشاده با هم روبوسی کردند و دست دادند :
-مشکلت چیه؟

romangram.com | @romangram_com