#توماژ_پارت_627

با حرص بهم خیره شد که گفتم: سکوتتو بزارم به حساب موافقتت با پیشنهادم؟

قدمی به سمت تخت برداشتم که چسبید به دیواروتند تند گفت:میام ... میام

-خوبه یه زن خوب باید همین جوری به حرف اقاشون گوش کنه

به سمت در رفتمو گفتم:راستی کلید این اتاق پیش من می مونه فکر نمی کنم نیازت بشه

بی حرف دیگه رفتم پایین که همون خدمه دیروزی با هول جلو اومد و گفت:سلام اقا صبح بخیر

سری تکون دادم که گفت:اقای فراهانی خیلی منتظرتون شدن ولی گفتن که سفرشون جلو افتاده نمی تونن منتظر بمونن

لبخندی رو لبم نشست که با تعجب نگام کردو لب زد:الان صبحونه رو اماده می کنم

romangram.com | @romangram_com