#توماژ_پارت_617
سری تکون دادمو از کنارش رد شدم و یه راست رفتم سراغ اتاقش ..... کجا رفته ؟ چرا گوشیش خاموشه ؟ یعنی .....
کلافه رو لبه تخت نشستمو سرمو تو دستام گرفتم که در با تقه ای که بهش زده شد باز شد و همون دختر خدمه سربه زیر تو استانه در ظاهر شد
-چیزی لازم ندارین اقا؟
-نه ...... فقط ...
بین راه منتظر موند که گفتم:به مهری زنگ نزن وقتی اومد نگو من این جام
لبخندی مصنوعی تحویلش دادمو گفتم: می خوام سوپرایزش کنم ... می فهمی که؟
با خجالت سر تکون داد و به سرعت برقو باد رفت ، چرخی تو اتاق زدم حتی اتاقشم مثل خودش ساده و به دور از تجملاته ..... یه اتاق ساده وبا یه سری وسایل پیش پا افتاده ..... نگاهم رو قاب عکسش موند ..... حتی تو این عکسم خنده هاش از ته دل نیست اصلا با وجود غم چشماش مگه می تونه واقعی باشه؟ چی رو ازم پنهون می کنی دختر؟ کجایی؟ کلافه چرخی دور خودم زدم ...... پنمی دونم کی از بالا پایین کردن اتاقش دست برداشتمو کی میون اون همه فکر و خیال خوابم برد با شنیدن صداش که با خدمه صحبت می کرد چشم باز کردم اتاق تو تاریکی فرو رفته بود نگاهم رو گوشیم چرخید ..... ساعت یازده شبه؟؟!! تن خستمو از زمین جدا کردم که در به ارومی باز شد
romangram.com | @romangram_com