#توماژ_پارت_609

همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد مثل یه خواب می مونه ....از امیدواری دکتر تا عمل و لحظه سخت باز کردن چشمام به قد یک نفس گذشت یه نفس سنگین یه نفس که حبس می شه و ذره ذره جونتو می گیره سخت بود چشم باز کردن به روی اخرین امیدت برای دیدن خورشید برای دیدن چشمای مهربون مادرت برای دیدن تمام اونچه که یه روز به چشمت نمی اومد و امروز چشمت حریصانه به دنبالشون می چرخه ...یه تصویر تار از یه لبخند لرزون یه صدای خدایا شکرت از زبون فرشته زندگیت یه خنده از ته دل و یه شونه لرزون و یه عالمه اشک شوق و یه بغض سنگین کنج گلوم یاداور روزیه که با ناامیدی چشم به روی اخرین روزنه امیدم باز کردم .....

-اذیتش نکن توماژ

چشمکی زدمو گفتم: نترس طوری نمی شه

-به خدا هیچیت به ادمیزاد نرفته ..... خب مثل ادم بهش بگو خوب شدی دیگه این مسخره بازیا چیه؟

عصامو برداشتمو نگاهمو به چشمای ارتین دوختمو گفتم:نگران نباش رفیق اونی که تو نگرانشی همسر اینده منه و منم قصد کشتنشو ندارم

سری به تاسف تکون داد که از ماشین پیاده شدم و زنگ خونه رو فشردم مثل همیشه بی حرف در باز شدو برخلاف روزهای قبل پله هارو دوتایکی بالا رفتم این مدت دوری برام به اندازه یه قرن گذشته چندتا نفس عمیق می کشم و تو نقشم فرو می رمو در می زنم و مبهوت چشمای مستاصل و نگرانش می شم به سختی ازش دل می کنمو می رم تو و نگاه سنگینشو رو عصا می بینم و لب گزیدنش برای فرو بردن بغضش از نظرم دور نمی مونه اغوشمو باز می کنمو می گم:نمی خوای از اقاتون استقبال کنی بانو

اشک هاش بی صدا رو گونش جاری می شه که می گم:مگه نگفتی با چشم و بی چشم قبولم داری ؟ مگه نگفتی برای با من موندن به قلبم تکیه می کنی نه برق نگاهم؟ قلبم این جاست نمی خوای بهش تکیه کنی؟

romangram.com | @romangram_com