#توماژ_پارت_559
پنج دقیقه بعد اجازه ورود داد نفسمو بیرون دادم تا اعصاب کش اومدم اروم بشه هنوز زنگ ناله هاش تو گوشم بود سرمو تکون دادمو در زدمو رفتم تو ...... پسر جوونی تقریبا هم سن و سال خودم با قدی بلند و هیکلی ورزشکاری که موهای خوش حالت قهوه ای و چشمان نافذ و در حین حال اروم شاید اگه دختر بودم در یک جمله می گفتم مرد روبروم مرد جذابیه .... با خوشرویی ازم استقبال کرد و روبروم تو مبل های راحتی اتاقش نشست و سفارش دوتا قهوه داد
-خب جناب سالاری من در خدمتتون هستم
از ارامش تو کلامش ناخوداگاه منم اروم شدم از کیفم پوشه زرد رنگ رو دراوردمو گفتم: براتون یه بغل دردسر اوردم
خندید و با حالت بامزه ای گفت: منم که مرده دردسرم
این بار هردو خندیدیم که پوشه رو به دستش دادم توهمین موقع منشی برامون قهوه رو اورد و رفت تعارفم کرد و خودش عینکشو به چشم زدو غرق پرونده شد نیم ساعت طوری گذشت که احساس کردم منی وجود نداره اونقدر غرق صفحات پرونده بود که مطمئنم یادش رفته یه بدبختی هم روبروش نقش مجسمه رو داره به خوبی ایفا می کنه ...این بار وقتی نگاهم کرد از لحن شوخ و خنده رو لبش خبری نبود
-این مدارک از کجا به دستتون رسیده ؟ دنبال چی هستین؟
-دنبال اجرای حقیقت
romangram.com | @romangram_com